دیالوگ های ردو بدل شده بین خودم و خودش...بدون سانسور البته...!
خودم عاقل که ما اسمش را میگذاریم "الف" و خودش که کمی خنگ است" ب "
ب : وای نمی دونی کی بود زنگ زد...
الف : کی بود...؟
ب : یکی از بچه ها زنگ زده گفته بیا یه کاریه بعد از عاشورا تاسوعا تمریناش شروع میشه...
الف : تمریناش کجا هست...؟
ب : خانه ی تئاتر...
الف : اونوقت چند روز در هفته و چه ساعتی...؟
ب : خوب تمرینا هر روزه ساعتشم ۵ تا ۸ شبه...
الف : خاک تو سرت...
ب : چرا....؟؟؟؟؟
الف : آخه بچه جون مگه شما از ۱۶ دی امتحاناتون شروع نمیشه...
ب : خوب بله...
الف : مگه مثل خر نه مثل الاغ تو گل رفته نیستی...؟
ب : خوب من میرم با کارگردانش صحبت میکنم میگم امتحان دارم راه میاد باهام...
الف : خوب بزغاله اومدیم و راه اومد...اصلا قراره نقش جناب عالی چی باشه اون وسط...
ب : حالا هر چی شد شد دیگه ... مهم اینکه یه تجربه ی تازه است...تازه ایرانشهرم اجرا میره...
الف : خاک تو سر عقده ای ایرانشهر ندیده ات...
ب : هی ...درست صحبت کنا...
الف : مگه به خودت قول ندادی اگر کاری بهت پیشنهاد شد اول ببینی نقش چیه ...کاره چطوریه که بعد
کار کاسه ی چه کنم چه کنم دست نگیری و به گُه خوردن نیفتی ...هان..؟
ب : خوب من هنوز اول راهم بخوام این سبک سنگینای تورو بکنم که به جایی نمیرسم...
الف : آخه جا داریم تا جا...تو بخوای همینطوری ادامه بدی تو همین سطح میمونی..اصلا پاییین تر میری
که بالاتر نمیآیی...
ب : خوب چی کار کنم...این همه بازیگرای معروف نیستن که میگن ما از سیاهی لشگری تئاترا شروع
کردیم...
الف : خره ...اولا اونا این حرفا رو میزنن که توی جوونه خام و از اومدن تو راه پر پیچ و خم هنر نا امید
نکنن...دوما یه سال سیاه لشگر...۲ سال سیاه لشگر...تا اخر عمر که نمی شه سیا لشگر...
سوما تو که با سیاه لشگری ام شروع نکردی ...۵ ساله داری مثل سگ بدو بدو میکنی...
وضع و حالت اینه...
ب : خوب تو بگو من چی کار کنم..
الف : یه کم با شخصیت باش...دیسیپلین آقا...دیسیپلین داشته باش...تا کسی زنگ زد دعوتت کرد
واسه کار..بگو من الان سر تمرین کاری هستم ...حالا شما شماره تماس بدید روزاتونم بگید...
شاید.... این شایدم همچین بکش که طرف ۱ به هزارم باورش نشه بری سر کارش...
بگو شاید اومدم...
ب : خوب آدم بخواد انقد خودشو چُسی کنه ...بشینه تو خونه شالگردن ببافه واسه نوه هاش بهتر
نیست...؟
الف : نه دیوونه ....هرکی اونطوری باشه میرن سراغش...میگن عجب چیزی بوده...
عجب خفنه یارو وقت نداره تو کار ما بازی کنه...ولی کاری که تو میکنی باعث میشه همه بگن...
خوب این یارو ام که اوسکوله دیگه...هر وقتم بگیم بدو میاد..اونوقت دیگه کسی واست ارزش قایل
نمیشه...
ب : تو رو خدا...؟
الف : بله...هی میگم نشین صب تا شب با اون ایگوی پلیدت که هیچی ام بلد نیست حرف بزن...
همینه دیگه...
ب : آخه...همه من و اینطوری میشناسن...
الف : خوب عوض شو...
ب : آخه نمیتونم...یه چیزی میگیا...
الف : پس اجرای تو تئاتر شهرم به خوابت ببینی...
ب : آخه من که دروغ نمیتونم بگم...از همه بدتر...نمیتونم واسه مردم فیلم بازی کنم که...
الف : پس میدونی چیه...یه حرفی از یه کارگردانی یه روزی شنیدم...
فکر کنم الان خیلی به حال و روزت میخوره...بگم...؟
ب : خوب بگو دیگه...شاید به کارم اومد...
الف : آخه زشته ها...این وبلاگ و خانواده هم میخونن...
ب : آره خواهرم میخونه...اگه شعر گفته باشم بعضی اوقات دامادمونم میخونه...
الف : مامان بابا چی...؟
ب : مامان میدونه یه چیزایی مینویسم...ولی نمیخونه...کلا میگه بی کاری چرت و پرت مینویسی..
بابا هم که فک میکنه دارم چت میکنم....
الف : خوب پس بهتره بری گُه تو بخوری...
ب : ببخشید .........!!!!!!!!!!