شنا کردن در چشمه ای حوالی طزرجان...
چشم هایم میسوزد...
قلبم را برده ام آتل بگیرند...
از نوک انگشتانم آب میچکد...
از پاهایم مایعی بد رنگ میریزد...
مردمان اینجا نامش را گذاشته اند شاش...
اما شاش هم نیست...
یک رنگ گلبهی معصومی است...
دلم یک شلنگ میخواهد...
برنم به سر پیچ آبی...
تا ته بازش کنم...
بریزم سر خاطراتم...
حیف ...
خاطرات نجیبند...
پس شاش میریزیم سرش که حسابی نجس شود...
فروغ جان تولدت مبارک خانم گل...
خانم با احساس زمانه ی گمشده...
کاش بودی...
زمان جان میدهد برای اینکه هر روز شعری جدید بسازی...
اینجا زمانه ی بدی است..
مردمانش در جهت بادند..
یک روز یکی اخ میشه...
فردا همون عشق میشه..
بی انصافی است...
اگر بگویم حقشان است...
چون وقتی کاری میکنند یادشان میرود...
آهی ممکن است بکشد کسی پشت سرشان...
اگر این مردمان کمی خود را جای هم میگذاشتند...
مشکل حل میشد...
فروغ جان...
اینجا شب هایش انفدر ستاره دارد...
انقدر ستاره هایش هر شب چشمک میزنند...
که ماه حسودیش میشود...
**********************
گنجشک ها جیک جیک میکنند...
خرها عر عر...
گاوها ماما
گوسفندها بع بع....
مردمان هم شاید گاهی اوقات دهن دره ای کنند و شاید هم
آن وسط ها آروغی...
این مردمان به بهشت نمیروند...
بس که آه گوسفندها پشت سرشان است...
هی...
آه میکشی..
آرام بکش...
خواب شترها در طزرجان را به هم میزنی...!
*************
برای اولین بار دلم نمی آید برگردم تهران...!