برگشتیم ...برگشتن...برگشت...؟! نه...بر نگشت...
خوب بود...!
همه چیز سفر خوب بود...
از آن آخوندی که پای منبرش قدرت جن را نادیده گرفت...
انقدر گفت از جن...
و از اینکه جن ها هیچ کاری به کار ما ندارند و بی کار نیستن که بیایند
فرزندان آدمی را اذیت کنند...
که ناگهان برق مهدیه به آن بزرگی رفت و مردم بودند که چراغ های گوشی شان
را انداخته بودند روی سقف...
و من روی سقف یک جای پا دیدم که عجیب شبیه سُم اسب بود..
و مردم ولوله ای به راه انداخته بودند وصف ناشدنی...
بعد از ۵ دقیقه برق ها آمد آخوند بحث را عوض کرد...
شروع کرد به شعار دادن...
مرگ بر آمریکا...
پامچال روی پایم خوابش برده...
گوشه ی چادرم را میکشم روی پایش بس که سرد بود هوا...
بامداد هم نشسته پهلوی دستم...
سردش شده حتما...
چون گوشه ی چادر ی که دورش پیچیدم را سفت گرفته...
بعد با تعجب میپرسه مامان...مرگ بر آمریکا یعنی چی...؟
میگم آمریکا یه کشوریه که مردماش همیشه دستاشونو میکنن تو دماغشون...
به خاطر همین میگیم مرگ بر آمریکا...
۲ دقیقه بعد اخونده میگه مرگ بر اسراییل...
بامداد میپرسه این یعنی چی...؟
میگم اسراییل یه کشوریه که مردماش بدون اجازه ی هم دست میکنن تو کیف بغل دستی شون...
۲ دقیقه بعد خونده میگه مرگ بر ضد و ل ا ی ت ف ق ی ه...
قبل از اینکه بامداد بپرسه...
میگم منظورش آدمایی که آشغالاشون و به موقع دم در نمیذارن...
بامداد هم خوابش گرفته...
جفتشون و سفت بغل میکنم...
به چشم های بسته شون نگاه میکنم...
به مژه های شون...
دلم براشون میسوزه...
اینا تو چه وضعی میخوان بزرگ شن..
باز چیزی درونم فریاد میزند که باید از ایران رفت...
بچه هایم گناه دارند...
اینجا هیچ آینده ای ندارند..
تاسوعا میرویم طزرجان...
یک ده ییلاقی نزدیک یزد...
همون جاده ای که میرسه به ده بالا...
هوا عالیه...
توی حسینه هستیم ...
مراسم نخل برداری اش عالی بود...
چه نیرو های عجیبی یهو یورش می آورند ...
که تو را درست پرت میکردن وسط صحرای کربلا...
با ان شتر جوانی که از دماغش لخته ی خون آویزان بود...
و آن شمر جدی اش که حقیقتا شمر بود و در کمال همان جدی بودنش گفت
پراید سفید به شماره ی فلان فلان جلوی وانت حمل غذا رو گرفته صاحبش بیاد ورش داره...!
ساعت ۳ رسیدیم تهران تا یک ساعت پیش خواب بودم..
و همش خواب دختری را میدیم که به شدت از من متنفر است ...
و دارد زیر آب من را پیش کسی که حالا زیاد هم برایم مهم نیست میزند...
یاد دو سال پیش می افتم...
یاد دخترانی که چطور دسیسه میچیدند که من را از چشم ادم های دورو بر و ذینفع
بیاندازند...
خدا میدانست در دلم چیزی نیست...
از چشم که نیوفتادم بدتر تو چشم ترم شدم...
ولی اینبار حس خیلی بدی دارم...
هر شب خواب میبینم دختری من را به شدت اذیت میکند...
و توی خواب انقدر فریاد میزنم که صبح ها گلویم میسوزد...
خاطرات دارند به طرز وحشتناکی به ذهنم هجوم میآورند...
حالم خوب نیست...
سرگشته تر از این تا به حال در عمرم نبوده ام...
گیج گیجم...
منگ منگ...
خاطرات دارند برای تعریف کردنشان برای نوه هایم از هم سبقت میگیرند...!
خسته ام برای نوشتنشان..
حالا اگر حالش آ مد مینویسمشان در شارژر ذهنم...!
(نوشتم برید بخونید اگه حال داشتید ...۱)
********
سرباز
سرباز !
همسر مرا نکش...
او شاعر است ٬ دنیا را از شعر تهی نکن...
سرباز !
کودک مرا نکش
کودکان ٬ مرگ را ناگوار میدانند
ما خواستار جنگ نبودیم / ما از سکوت پشیمان بودیم...
(الهام اسلامی ـ روزنامه ی جام جم ـپنج شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸ ـسال دهم ـ شماره ی ۲۷۴۷)