نی ناش ناش به وقت محلی زیمباوه...اگه اشتباه نکنم...!
عجب...
نه بابا ...
تو رو خدا...
عموی مارم توی این هاگیر واگیر اومدن از در خونش برداشتن به جای نامعلومی بردن...
امشب زنگ زده بنده خدا گفته زندم نترسین..
آخه یکی نیست به عموی محترم من بگه بی کاری پا میشی میری ج م ا را ن
بعد از اون ورم پا میشی میری تو ت ظ ا ه را ت
آخه حساب زن عمو و دختر عمو ها و پسر عموها مو نکردی که هیچ حساب سن تو میکردی..
الهی من قوربون عینکت بشم که هر وقت میخوام ماچت کنم میخوره به عینکم...
کجایی عمو وووووووووووووووووووووو..........
یهو دلم واست تنگ شد خوب دست خودم نیست...
بابا اینجا بی تابی میکنه...
مامان بیقراری...
بابا زنگ زد به زن عمو گفت کاری داشتید به ما بگین...
آخی یادته عمو جان عاشق فیلم کنت مونت کریستو بودی...
قول داده بودم واست ضبطش کنم...
برگردی خونه سیدیش رو لپ تاپته به خدا...
عمو جان...
شب کجا میخوابوننتون...
چی میدن بخورین..
حموم چند وقت یه بار میذارن بری...
بی کار بودی تو هما عمو جان دورت بگردم...
هر کاری میکنم نمیتونم ناراحتی مو بروز بدم...!
مامان میگه هی نشین پای تلفن با دوستات بخند بابات ناراحته...
خوب هیچیکی نمیدونه وقتی من حالم بد میشه بیشتر میخندم...
یعنی شما هیچ وقت از روی رفتارهای من به عمق شخصیت و حال و هوای من پی نخواهید برد...
هرکسی ادعا کرده من و میشناسه لطفا بشینه سر جاش بگوزه...!
والا وقتی خودمم هنوز خودمو نمیشناسم پس بی خود ادعا نکنید من و میشناسید...
من یکی از تغریبا عجیب ترین موجودات روی زمینم...
طبق یه حساب سر انگشتی.اگر شما مرحوم حسین پناهی رو جز اون دسته از ادم های
عجیب به حساب بیارین ...
منم تغریبا که نه کاملا شبیه حسین پناهیم...
دلیل دارم عرض میکنم :
حسین پناهی متولد ۶ /۶/۱۳۳۵ میباشد...
من یعنی سمیه متولد ۶/۶/۱۳۶۵ میباشم...
خوب یه نگاه اجمالی که به تاریخ ها بایندازید خودتان متوجه میشوید...
و من مطمئنم ششمین روز شهریور سال ۳۵ مردی به دنیا آمد که حقیقتا با آدم های دوروبرش در تضاد
بود...
و درست سی سال بعدش در ششمین روز شهریور ۶۵ روحی از همان جسم در کالبد من
دمیده شد...تا من هم متفاوت باشم...!
نه به این تفاوت پز میدهم نه فخر میفروشم ...
چون خیلی از آدم های دورو برمان این تفاوت را به چیزهای دیگری تعبیر میکنند...
مثلا دیوانه...مجنون...افسار گسیخته...آشفته...روانی...معلول ذهنی...جو گیر بعضی اوقات...
و خیلی وقت ها خر...ایضا بزغاله...
اما مهم این است که اتفاقا اصلا برای من آدم های دورو برم...
برداشتشان از نوع شخصیتم مهم که نیست هیچ...
اتفاقا تعابیری که در مورد من به کار میرند عجیب از عمق تعارضات ناکام شده ی خودشان بر میآید...
که بیشتر هم از نوع تعارضات حل نشده ی مقعدی شان میباشد ...
که احتمالا یا بچه بودند دچار یبوست مزمن بوده اند یا اسهال حاد...
و همین تعارضات حل نشده است که وقتی بزرگ میشوند میآید بیخ گلویشان را میچسبد و
فکر میکنند باید کسی باشند غیر از آنچه مینماید که هستن...
دوستان من..دنیا برای من پچیزی ارزش ندارد...
خدا خودش خوب میداند که هیچ روزی نیست و هیچ دمی نیست که فرو برم بی آنکه به یاد مرگ
نبوده باشم....
آنقدر به مرگ نزدیکم که همین الانم در جایی شبیه برزخ زندگی میکنم...
به خاطر همین است که هیچ وقت سعی نمیکنم از خود واقعی ام فاصله بگیرم...
یادش به خیر رضا بهبودی تعریف جالبی در مورد من داشت...
به من میگفت تو روحت عُریان است...
راست میگفت...
بیکار نبودم مثل خیلی آدم ها تن چیزی که بُعد ندارد لباس ابریشمی عاریه ای گران قیمتی
بکنم...و خودم را زیر زرق و برق یک مشت رفتارهای سوسول موابانه پنهان...
همیشه احساس میکردم شخصیت ضعیفی دارم...
اما همان سالها که بهبودی میگفت سمیه شخصیتت کاملا رشد یافته است و مستحکم..
که اگر اینطور نبود با این همه مصیبتی که از نوع رفتارت میکشی باید تا به حال خودت را
عوض میکردی...!
راست میگفت...با اطمینان توی چشم هایم نگاه کرد و گفت تو عوض نمیشوی که نمیشوی..
سمیه همیشه سمیه است...
که اگر میخواست تغییر کند سمیه نبود...!
آخ رضا بهبودی کجایی دلم هوایت را کرده...
ببین آدم های این زمانه من را نمیفهمند...
خوب چرا دروغ من هم آنها را نمیفهمم...
اصلا روی زمین کسی میشود باشد مثل تو که من را بفهمد...
بعید میدانم...!
شاید اگر حسین پناهی خدا بیامرز زنده بود او هم من را میفهمید...
خسته شدم از نفهمی آدم ها...
از کوته بینی شان...
بس که میروند بینی شان را عمل میکنند بی جهت..
بس که گونه میگذارند با جهت...
خدایا چه مشد من را مثل بقیه ی آدم های روی زمین میآفریدی...
مخصوصا با تمام ریزه کاری های رفتاری جنس مونث...
از ان چس و فس و فیس و فیس و نی ناش ناش های دو آتیشه...
که بی وقفه تخمدان هایشان استروژن به بیرون پرتاب میکند...
و سر انگشتانشان بوی هورمون میدهد..!
این تخمدان های من معلوم نیست چه غلطی میکنند...
احتمالا پروژستورون آزاد میکنند...!
باید بروم هورمون درمانی...
آخ نی ناش ناش ناش...
ناش ناش...
بیگیر من و ...
********
به انگشت لهیده شده ی دست راستم قسم...
عمرا تغییر کنم...
حتی به قیمت از دست دادن دوستانم....!