زندگی زیبا بود...

پیش از انکه به دنیا بیاییم...

زندگی رنگی بود...

درست همرنگ عکس های روی شومینه...

با آن لبخنهای زشت و بدقواره ی من...

با آن سیم ها...

زندگی دانه دانه بود...

درست مثل دانه های اناری که دامادمان از یزد آورده بود...

نه...!

زندگی دانه دانه بود...

درست مثل دانه ی تسبیح هایی که به دیوار اتاقم آویخته ام ...

بوی امام زاده صالح میدهد و یادگاری است از روزهای بهاری کنار عینلی وزینلی...

شبیه تصویر بی مثال امام زاده علی عباس...

چقدر دوست دارم توی بهشت زهرا خاک نشوم...

بس که هیجانی دارد عظیم ....

از هزاران تن فرسوده...

می ترسم....

من از جماعت می ترسم..

چه روی زمین..

چه زیر زمین...

من از آدم هایی که نمیشناسم میترسم....

کاش قبرم در عینلی زینلی بود...

زندگی قشنگ است...

درست شبیه سیبی میماند که از بس قشنگ است...

آنقدر گازش نمیزنی تا بپوسد...!

انقدر تماشایش میکنی تا بگندد...

زندکی بادبادکی است در دستان کودکی توی پارک جنگلی پردیسان...

زندگی ....

زندگی انقدر سریع است و تند..

که به چشم هم زدنی کودکی از روی سر سره ی نه چنادن بلندش با کون به زمین

میافتد...!

زندگی نقره ای است....

نه ...

زندگی نقره ای نیست....

زندگی آبی است همرنگ آبهای جوب خیابان ولیعصر...

نرسیده به میدان راه آهن...

همان جوب هایی که مسافران بارها و بارها از کنارشان بی تفاوت رد شده اند و

ندیده اند لانه ی گنجشکی را آب دارد میبرد و مادر گنجشک ها به دنبال لانه روان... 

مسافران تنها چیزی که می بینند شاید همان ساعت حرکت قطارشان باشد و ساک دستی شان....

مسافران به مقصد نمی اندیشند...

مسافران به چه چیزی میاندیشند...؟

از ان سئوال های فلسفی است که مثل خُره هر چند وقت یک بار به ذهنم حمله میکند...

و انقدر میخورد و میخورد تا مجبور شوم ساک ببندم و به سفر بروم تا ببینم مردم چرا سفر میکنند...

زندگی گاهی مهربان هم هست...

ندیده ای ...! روزهایی که باران نم نمک می بارد روی پاهای زنی نشسته روی ویلچر و همسرش

چتر گرفته روی سرش و او را هُل میدهد توی کوچه باغ های دربند...!

پس دیده ای...!

همان پسرکی که از پدرش پول میگیرد ...

پُفک میخرد و خدا آرزوی خوردن پُفکش را درست بعد از شنیدن خبر مرگ مادرش بر آورده میکند..!

ندیده ای...؟

دیده ای مطمئنم ....خودت را به ندیدن میزنی...!

زندگی انقدر عمیق است که تو را وادار میکند بپذیری از تونل ایستگاه شریعتی با ان همه پله هم

گود تر است...

زندگی با وفاست...

ندیده ای ....صدای زنی رنجور از سرطان سینه ...

که چون سینه هایش را برداشته بودند همسرش توی دادگاه خانواده به خاطر رابطه ی

پنهانی اش با مرد همسایه طلاقش داد و هیچ کس ندید مرد با منشی جوانش شب ها

بعد از صرف شام در رستوران جام جم به خانه ی مجردی مرد میروند و ....

آه...

زندگی عجیب شیرین است...

انقدر شیرین که به پای آبنات چوبی دختری با موهای دمب گوی اش هم نمیرسد...

باور نداری...

پیدایش کردی یک لیس به آبنباتش بزن....

جای من...!

خبر نداری...

زندگی خوش رنگ است...قشنگ است...و با وفا...و البته شیرین....

از مداد رنگی ها بپرس...

از همان رنگ نارنجی دوست داشتنی بپرس که همیشه زود تر از باقی مداد رنگی ها کوتاه میشد...

بس که توی نقاشی ها همه چیز نارنجی بود..

خانه...درخت....گل ها..مادر...پدر...خواهر...برادر...دوست...دریا...زمین ...اسمان...

من عاشق نارنجی بودم...

ولی زندگی ....حیف...!

زندگی بر عکس من اصلا نارنجی نبود....!