من فقط میخواستم انگشت کوچک پای چپت توی چشم راستت نرود...
استعاره های جالبی از حافظه کرده اند :
از افلاطون شروع میکنیم ...هرچه باشد مویی سپید کرده در این راه...دوستش داریم...
چون مطمئنم من از نوادگان افلاطون میباشم...مگر ضدش ثابت شود...
افلاطون فیلسوف یونانی حافظه را به قفس پرندگان تشبیه کرده...
فروید عزیز به سالن پذیرایی...
میلر به دنبال پول خُرد گشتن از کیف پول...!
هیتزمن به معده ی گاو...
مرداک به تسمه ی نقاله برای حمل چمدانها...
حافظه هر چه هست...هم چیز خوبی است هم بد....
خاطرات تلخی که منگنه میشوند به ذهنت و خاطرات شیرینی که باز هم منگنه میشوند به
ذهنت...با این تفاوت که خاطرات تلخ بیشتر دوست دارند بیایند وسط برای خودشان اسپانیایی
برقصند...!
با تمام این احوالات...زدن ۴ افت در دهان...معده درد شدید...سر درد شدید....
و امروز هم سُر خوردن توی حمام(زانو درد شدید به اضافه ی کتف درد شدید)
۳ فصل باقی مانده از مبحث یادگیری...
امتحان فردا صبح...
دوره ی ۸ فصلی که یک ماه پیش خوانده شده...
من به شدت در حال بالا بردن اعتماد به نفس خودم هستم...
به شدت سخت است ولی ایمان دارم من همین یک دانه هستم و چون از من همین یک دانه هست...
من به شدت دردانه هستم...چون ته تاقاری هم هستم به اضافه ی همان تکدانه که میشود یکدانه...
و به همین دلایل من ...
اثر انگشتم...
دی ان ای منحصر به فردم...
کف پای صافم...
حتی عینکم...
حتی سیم هایم...
حتی همین جوش های روی صورتم...
همه و همه یکبار در یک لحظه گرد هم جمع شده اند تا آدمی را بسازند همچون من...
که وقتی ناخن هایم را از ته میگیرم نوشتنم بهتر می آید...
وقتی برای خودم خودکار میخرم یا مداد زندگی را بیشتر دوست میدارم...
وقتی برای خودم کتاب میخرم از خوشحالی سکته میکنم...
و کلا خودم خودش را آنقدر تحویل میگیرد که ترجیح میدهد این متن را به پایان برساند...
پس خداحافظ و شب به خیر دوست جدید و عزیز من "چامُسکی" ...!