ديروز خيلي خسته بودم ، 3 هفته اي ميشود كه درگير كاري هستم

 

و تمام زندگي ام را گرفته ، نه مي توانم درس بخوانم ،نه  درست بخوابم

 

حتي نمي توانم درست غذا بخورم.

 

شناسنامه ام را گم كردم ، خيلي گشتم چقدر اعصابم سر آن به هم ريخته

 

بود كه زد و كيف پولم هم گم شد آن هم در لحظه اي كه رو كردم به

 

راننده ي آژانس و گفتم چقدر ميشه؟؟؟؟؟؟؟

 

راننده هم قيمتي گفت و وقتي دست كردم در كيفم ديدم كيف پولم نيست

 

راننده گفت قابل نداره بعدا بده، شانس اووردم كه خواهرم خانه  بود

 

و پول اژانس را دادم .

 

واقعا زندگي چيز غريبي است به شدت دوستش دارم

 

و گاهي وقت ها هم به شدت دلزده اش ميشوم.......

 

درست زماني كه فكر ميكني همه چيز از آن توست و به خواسته ات رسيدي

 

در دل كسي به تو ندا ميدهد ، خوب رسيدي كه رسيدي كه چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شناسنامه ام پيدا شد آن هم در جايي كه خودم هم فكرش را نميكردم.

 

داشتم ميگفتم ديروز خيلي خسته بودم ، و در جريان يك اتفاق غير مترقبه

 

و يهويي ، يكي از دوستانم پيشنهاد داد بريم تئاتر ، شايد تنها چيزي

 

است كه نميتوام در قبالش جواب رد بدهم.

 

تئاتر «حسن و ديو راه باريك پشت كوه » به نويسندگي و كارگرداني

 

«افشين هاشمي»

 

تئاتر خوبي بود فقط يه كم مشكل ريتم داشت ، گاهي آنقدر تند ميشد كه

 

به سختي مي توانستي بفهمي چه مي گويند و گاهي هم آنقدر كش دار ميشد

 

كه حوصله ات سر مي رفت ، ولي كار را دوست داشتم ، اول به خاطر

 

موسيقايي بودن كار بود كه يك جاهاييش واقعا خنده ات ميگرفت ، مخصوصا

 

جايي كه بندري بود.

 

و هم به خاطر حضور بازيگراني چون «افشين هاشمي» و هدايت هاشمي»

 

راستي ببخشيد دير به دير ميام كمي سرم شلوغ است.

 

انقدر گيج شده ام اين چند روزه كه مادرم مي گويد به پا خودت و

 

جايي ، جا نذاري.

 

اميدوارم اين همه زحمتي كه ميكشم ثمر بدهد ...........

 

خيلي دلم برايتان تنگ شده بود .......

 

به خصوص كامنت هاي پر از محبتتون

 

قول ميدم زود به زود بيام.

 

حالا يه شعر از مرحوم «حسين پناهي» از كتاب «من ونازي»

 

نازي : مرده شور همه شون و ببرن

 

ديگه خسته ام كردي!!!!!!!

 

اين كفره؟

 

حق ندارم خستگي در بكنم؟

 

با درد دل!

 

با اشك چشم!

 

توي اين شهر بزرگ ،

 

دو نفر ميشناسم

 

كه به تب ميكن تو !

 

كه به شب ميگن شو !

 

من : گيج گيجم ، همه چي يادم رفت !

 

نازي : دارينوش گيجي يات !

 

اشك چشم خودمه ! بي منت !

 

تو هر چي دلت مي خواد بهم بگو !

 

ولي من

 

بايد درمونت كنم !