solltary....
بامداد صبح زود کوله ی کوچیکشو بست...
کتاب کیمیاگرم گذاشته بود زیر بغلش...
کلاه بافتنی شکلشم که یه بوق روش رو سرش کرد..
بند های کفشش و بست...
یه نامه گذاشت کنار جا کفشی و رفت...
صدای در که اومد از خواب پریدم...
رفتم دم در دیدم بامداد داره میرسه به سر کوچه...
ساعت ۶ صبح بود...
دمپایی پام کردم دوویدم دنبالش...
هوا سرد بود...
نم نمک بارونم میومد ...مثل پریروز یا پس پریروز...
شیشه ی عینکم پُر از قطره های بارون شد...
من هیچ جا رو نمیدیدم...
عینکم و در اووردم که شیشه شو پاک کنم...
عینک و که به چشمم زدم دیدم تو خونم وسط یه مشت کاغذ تیکه پاره و بیخودم...
دو.باره از جام بلند شدم در و باز کردم دوویدم دنبالش به وسط کوچه که میرسیدم عینکم
پُر از قطره های بارون میشد و تا میومدم پاکش کنم دوباره بر میگشتم تو خونه...
انگار یه نیروی ما فوق زمینی نمیخواست من دنبالش برم...
اومدم طرف در یکی از کفشاشو که روش عکس مرد عنکبوتی بود و برداشتم..
شروع کردم به بوییدنش...پای بچم بو نمیداد...بس که تمیز بود..
هر روز میرفت حموم...هر روز جوراباشو میشست...
یهو چشمم میوفته به یه پاکت نامه...
درشو باز میکنم...
با خط بد نوشته من رفتم ....
باید میرفتم...
من اگر نمیرفتم نه تو خودت را پیدا میکردی...
نه من ...!
یه شعرم نوشته....
برف می بارد٬ برف می بارد به روی خارو خارا سنگ...
کوه ها خاموش ٬ دره ها دلتنگ...
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ..
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی...
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد..
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان ما چه میکردیم در کولک دل آشفته ی دم سرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن رو به روی من ٬در گشودندم ٬ مهربانی ها نمودندم ٬
زود دانستم که دور از خشم برف و سوز در کنار شعله ی اتش قصه میگوید برای بچه های خود
"عمو نوروز "
تو دلم میگم حتما بچم رفته دنبال عمو نوروز...
که یهو چامسکی از تو آشپزخونه میگه نه رفته دنبال باباش..
بر میگردم میبینم روی بارونی صورتیش پیش بند سبز بسته که روشم عکس یه خرس پانداست...
عینکشم گذاشته رو کله ی کچلش داره نیمرو درست میکنه با قارچ...
میگه تقصیر خودت بود...
میگم به من چه...
میگه نتونستنی جای پدرشون و برا بچه ها پُر کنی...
امروز و فرداست که پامچالم بذاره بره...
یهو دلم هورتی میریزه پایین میدوم تو اطاق زیر پتو ها تو کمد زیر تخت و میگردم...
تو دستشویی...تو حموم...نیست ....پامچالم نیست...
میدوم تو آشپزخونه در کابینتا رو دونه دونه باز میکنم...تو یخچال ..فریزر نیست...
گریه ام میگیره...میشینم کف آشپزخونه شروع میکنم به گریه کردن...
بعد از ۲ ماه و خورده ای دارم گریه میکنم..چامسکی با پوزخند میگه نترس تو حیاطه..
از جام بلند میشم از پشت پنجره تو حیاط و نگاه میکنم...
پامچال از درخت توت آویزون شده...
تا من و میبینه واسم دست تکون میده...
اشک های من بی دلیل شایدم با دلیل میچکه تو سطل آشغال کنار پنجره ی اشپزخونه
که هیچ وقت خدا در نداره...!