من از ماه بهمن حالم بهم میخوره...

گریه ام میگیره...

هواش بوی کافور میده...

تو ماشین که میشینم سرمو که میذارم به شیشه ی یخ زده و بیرون و که تماشا میکنم...

فقط و فقط یه چیز میبینم بهشت زهرا...

آدمایی که زار میزنن...

عربده میزنن...

مشت به درو دیوار غسالخونه میکوبن..

من از مرده های بهشت زهرا میترسم...

وقتی آمبولانش نعش کشش کنارم وای میسته و در ماشین و که باز میکنه بوی ۴ تا

جسد محکم میخوره تو دماغم...

من بهمن ماه که میشه قاطی میکنم...

هر چی به هیجدهم نزدیک تر میشه بدتر میشم...

من از هیجدهمین روز بهمن سال ۸۲ بیزارم...

من از ۱۸ بهمن همه ی سال هایی که قراره پشت سر هم بیان بیزارم...

متنفرم...

پس بهمن... زودتر برو گم شو که نمیخوام ریخت نحضت و ببینم...

پست فطرت عوضی...