دوم چیکی تاک چیمی...چاک دیمی چاک دیمی...دیم دیمی چاک ...
مرد با آن قد کوتاه و اندام ظریفش در حال نواختن پیانو بود...
موهای سرش کم بود...
و انگار که با ادکلن دوش گرفته باشد فضا بوی خیلی خیلی خوبی میداد...
انقدر خوب بود همه چیز که دوست داشتی زمان و مکان را به اختیار خودت در آن لحظه ثابت نگه داری...
فقط و فقط برای خودت....
با اینکه حتی یک لحظه هم بر نگشت ولی انرژی زیادی که برای نواختن درست قطعات
به کار میبرد هر لحظه به من این حس را منتقل میکرد که دارد های های اشک میریزد
توی یقه ی چرک لباسش ...
یکی از ثروتمندان انگلیسی بود ...
یا موهای بور...
ولی همیشه یقه ی لباسش چرک بود...
و بدتر از همه اینکه این وسط عاشق من شده بود...
کنار سارا زانو زده بود اینها را تعریف میکرد...
سارا به زحمت دامنش را از زیر پای امیلی بیرون کشید...
به سمت پنجره رفت...
از پنجره ی اطاقش میشد پسر قد کوتاه مو بور را که خیلی خوب پیانو میزد را دید...
با حالتی همراه با تعجب رو کرد به امیلی و پرسید این بنده خدا اصلا پاهاش به پدال های پیانو میرسه..؟
امیلی چیزی نگفت...
سارا هم رفت برای خودش قورمه سبزی دیشب را داغ بکند....
؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!٬٬٬٬٫٫٫٫٫|||||||||******>>>>>>>{{{{{{{{}}}}}}}}}}}}
"خوبه ها ادم چه راحت میتونه دری وری بنویسه...
البته دری وری نوشتن هم خودش یه هنره...
و دری وری باید به موقع باشه سر وقت باشه...
حالم اصلا خوب نیستش...
احتمال زیاد یک چیزی در من حلول کرده...
حالا آن چیز چیست...
میشود همان قضیه ی جک و لوبیای سحر آمیز ...
برین بخوابین...
این پستای چند وقته رو هم زیاد جدی نگیرید..
قرص هام تموم شده...
برگه های دفترچه بیمه م هم تموم شده....
وقتم ندارم برم تمدیدش کنم....
قرصامم از این خارجیاست...
دونه ای ۱۰ هزار تومن...
به خاطر همینه اینجوری شدم...
شاید این یه اعتراف بزرگ باشه...
اما من و شما نداریم...
من یه روز صبح که از خواب پا شدم دیدم عروسکم نیس..
هر چی گشتم پیداش نکردم...
دولا شدم زیر تخت و بگردم دیدم یه سوراخ کف زمینه ...
سوراخ و گرفتم رفتم...
رسیدم به یه تیمارستان...
من توی تیمارستان با یکی که شبیه خودم بود عوض شدم...
اون به من گفت فقط یه مدت میخواد جای من بیاد بین آدمای سالم...
منم قبول کردم..
اون اومد جای من...
اما دیگه هیچ وقت بر نگشت..
به خاطر همینه که من از هر چی سوراخ و حفره است بدم میاد...
من از همه ی آدم عینکیا که شیشه ی عینکشون چربه بدم میاد...
من از روزهای زمستونی که نه توش برف داره نه بارون بدم میاد...
من ترجیح میدم یه جعبه ی دستمال کاغذی باشم تا مثلا یه خودکار...
من حتی به کفش بودنم راضی ام...اما بند کفش نه...
ای وای تو اینترنت بودم داشتم اینارو مینوشتم...
پول تلفنمون زیاد شد...
خدافظ...