آدم ها این دو پایان مظلوم دوست داشتنی پخش شده در کره ی کروی شکلی به نام زمین...

از گیاهان تغذیه میکنند و حیوانات اهلی و خانگی مثل مرغ ُ گاو و اگر دستشان به دهانشان برسد

گاهی ماهی سفید و خاویار...

آدم ها این دوپایان دارای دو چشم...چشم هایی که تا ابد معصوم نیستند....

و تا ابد هم گناهکار نخواهند ماند...

و خدا روزی که انسان را افرید میدانست انسان در دل کوچکش عاشق گناه است...

و خدا برای گناه مجازاتی قرار داد برای بیشتر دیدن بنده ی گنه کارش...

بنده ای که گناهی ندارد میرود برای خودش به بهشت...زیر درخت انگورُ رود شیر و عسل

پایش را میاندازد روی پایش و حوریان بهشتی حلقه میزنند دورش...

از ان طرف انسان گنه کار پایش لب پل صراط لغزیده به خاطر گناهان زیادش و حالا در آتش

جهنم عربده میزند و فریاد....

خدا نگاهش میکند دلش برای بنده ی گنه کارش میسوزد از ان ور اگر بخواهد ببخشایدش

در حق نیک سیرتان جفا کرده است...

خدا مهربان است...و عزیز ...دست بنده ی گناه کارش را میگیرد میبرد جایی که هیچ کس نمیداند...

توی گوشش میگوید دوستت دارم...چون خیلی کله شقی...

بعدش را نمیدانم چه اتفاقی میافتد اما مطمئنم خدا بنده های گنه کارش را همانقدر دوست دارد که

بنده های نیکو سیرتش را...

آدم ها این دو پایان نجیب و مهربان و فداکار با ان دستهایشان ....که هیچ وقت این دست ها نه

دروغ میگویند نه گناه میکنند  و من مطمئنم دست ها همیشه نجیبند...

چون این چشم است که همیشه بیشتر از دست ها ملتفت میشوند و این گواهی است

بر این مدعا....

آدم ها این دو پایان دارای دل...که سهم هر کدامشان میشود به اندازه ی مشت دست چپشان...

ادم ها به این بزرگی ان وقت دل به این کوچکی...خدا میدانسته دل چه کارها میکند با انسان

روز خلقتش تا جاییکه توانسته سایزش را کوچک گرفته تا بیش از این کار ندهد به دست

فرزندان ادمیان...

آدم های این دو پایان خفته در تاریکی..دارای مغز و شعور ذهنی...مغز با ان هم پیچ و تاب هایش

به راستی ابر رایانه ای است در بدن این موجود پُر سلولی...

نیازهای روزانه اش را تامین میکند ...راه و چاه را نشان میدهد ....خطا و ثواب را هم....

فقط گاهی اوقات خودش را فدای دل میکند و از آن لحظه است که رنج آغاز میشود..

پس با یک حساب سر انگشتی میتوان گفت...عشق پیروزی دل بر اندیشه(همان مغز )

است...دل از لحاظ آناتومی جایش پایین تر از مغز است...و همواره در تلاشی وصف ناشدنی

میخواهد بر تخت فرمانروایی مغز تکیه بزند....

چاره ای ندارد جز به کار انداختن حواس بدن انسان که مهمترین انها چشم است...

چشم می بیند...در اثر دیدن زیاد عادت میکند...در اثر عادت زیاد تاثیر میپذیرد...

انگاه وابسته میشود و قلب موذیانه خودش را میرساند به سر انسان بالاترین نقطه ی

بدن انسان که از ان بالا میشود تمام شهر را دید درست مثل برج میلاد...

قلب فرمانروای اش را شروع میکند...مغز خاموش می نشیند و نگاه میکند...

قلب وظایف رهبری نمیداند...به بیراهه میرود از راهش منحرف میشود...

سلول های بدن میخواهند انقلاب کنند تا مغز را به جای اصلی اش برگردانند...

قلب میفهمد...شروع میکند به استفاده از راه های جانبی برای تضعیف نیروهای بسیج شده...

در اولین قدم مغز را به کل خاموش میکند...بدن به خواب شدیدی فرو میرود شاید سالیان متمادی..

افسردگی نامی است برازنده ٬اندیشمندان زحمت کشیده اند بر این خواب های زیاد نهاده اند...

دستشان را از همین جا به گرمی فشرده از خداوند آرزوی علو درجات را برای بازماندگانشان خواستاریم..

قلب می بیند بدن در یک اشفتگی وخیمی به سر میبرد....

در یک حرکت انتهاری تصمیم میگیرد مغز را به حالت نیمه روشن در آورده او را به جانب شی

مورد علاقه سوق دهد...به این میگویند همزیستی عاشق در کنار معشوق...

در این مرحله عاشق تنها با در کنار معشوق بودنش سر خوش است...

قلب همچنان فرمانرواست و گاهی فعالیت مغز را بسته به هوشیاری کم و زیاد میکند..

بعد از مدتی بدن دلش بیشتر میخواهد...بدن است و هزار چیز دلش میخواهد....

حالا قلب مغز را به کل خاموش کرده تصمیم میگیرد بدن را شیر کند به سوی شی

مورد علاقه بشتابد و تمام حرف های دلش را بزند..

حرف ها زده میوشند اگر ان طرف هم مثل طرف قلبش جای مغزش توی سرش باشد که

فبه المراد...

داستان از انجا شروع میشود که شی مورد نظر مغزش درست سر جای خودش باشد...

و اینجاست که قلب تصمیم به قطع کامل هوشیاری مغز میکند...

و ان استفاده از مواد افیونی و توهم زاست...

ادمیان این دو پایان کوچک و مهربان...خسبیده در گهواره ای به نام توهم و تردید...

که تا پایان عمر تردید بیخ گلویشان را میچسبد...که اگر باعث مرگشان نشود...

باعث سر در گمی و بلاتکلیفی شان تا اخرین لحظات زندگی میشود...

تردید هیچ گاه انسان را ترک نمیکند تا روزی که سنگ لحد بر پیشانی شان نهاده شود...

انگاه شاید تردید از اینکه ایا وقت مردنش بود میآید بیخ گلوی بازماندگان را مثل خوره میجود و

میجود تا تاریخ مثل یک سیکل معیوب به چرخش دورانی اش به دور کره ی زمین ادمه دهد...

تا شاید روزی دست از سرمان بر دارد تردید اینکه اگر روی مریخ زندگی میکردیم

زندگی بهتری میداشتیم....

والسلام...