برای دوستم که کتی دارد همرنگ وبلاگم...
من آدم نمیشوم...
من از اول هم آدم نبوده ام...
تازه گی ها دارم به این مسئله پی میبرم...
کدام آدمی در طول یک روز ۳ بار وبلاگش را آپ میکند...
که به رخ بکشد حال بدش را..
مگر شما چه دردی را از من میدانید که میخواهید دوا کنید...؟
حالا تو فرق میکنی ...همان تویی که کتت بنفش است که قرمزش بیشتر است..
اما باز هم نمیشود سفره ی دل را باز کرد همه چیز را ریخت تویش...
همان سفره ای که مادر بزرگ همیشه نان ها را بعد از صبحانه لای سفره میپیچید..
و سفره همیشه بوی کپک نان قدیمی میداد...
بوی چربی آب گوشتی که با پیاز زیاد خوردیم و تا صبح بالا آوردم...
بس که روغن حیوانی اش مانده بود...
بس که من مادر بزرگ هایم را به یاد نمی آورم...
من حسود ترین و خبیث ترین دختری هستم که تا به حال در عمرتان دیده اید...
من حسودی ام میشود مادر بزرگی موهای نوه اش را برایش ببافد...
من خبیثم...چون باعث اخراج دختری به نام عطیه از مدرسه شدم...
چون کسی بغل دستش نمی نشست...
زورشان به من رسید من کنار دخترک نشستم...من میخواستم پیش بغل دستی خودم باشم...
یکی از روزها دخترک معلول دستش را کرد توی شورتش من هم به بچه ها گفتم...
بچه ها به مدیر مدرسه گفتند من در دفتر مدرسه آن روز چرت ترین موضوعی که میشد
عنوانش کرد را گفتم...مدیر از خدا خواسته اخراجش کرد..
مادر دخترک زنگ زد خانه مان..بعد از کلی فحش گفت الهی بری جهنم...
هر شب پدر عطیه دارد کتکش میزند...
من خرم...من خبیثم..من پست فطرتم...
من نگاه عطیه تازه گی ها میاید در نظرم...با آن دندان های زرد و کج و ماوجش...
من شب ها میترسم بروم به جهنم....
من شرمنده ام عطیه جان...من را حلال کن..
آخه تو از کجا میفهمی من از تو حلالیت میخواهم...
من تو را از کجا پیدا کنم...؟
توی این روزهایی که حالم از همه جیز بم میخورد تو چرا از دیشب بلند شده ای
آمده ای توی خواب هایم...من را می ترسانی...
من دیشب تا صبح توی حمام خوابیدم...از ترس اینکه خوابم نبرد...
تا صبح زیر دوش آب سرد گریه کردم...
من دارم لحظه لحظه به مرز جنون میرسم...
صورتم در اینه مثل سابق نیست...
زیر چشمان گود افتاده...
صورتم رنگ پریده شده..
در حالکه من این چند وقته مثل خرس غذا میخورم...و از آن طرف مثل خرس تا لنگ ظهر خوابم...
من هیچ دلیل موجهی برای انسان بودن خودم این روزها پیدا نمیکنم...
من ...
این روزها هیچ چیز من را خوشحال نمیکند....
من اصلا ذوق کردن را از یاد برده ام...
من خسته ام شاید از کابوس های شبانه ام دوباره...
این ماه لعنتی کی تمام میشود..
صبح ها میترسم...
چشم که باز میکنم شاخه های خشکیده ی درخت توت از لای پرده ی نصفه کشیده ی
اطاقم خودش را میاندازد درست روی مردمک چشمانم....
تا من را درست بیاندازد در بغل شیون های مادری که دختر جوانش را از دست داده...
و تا صبح از من میپرسد کجاست..؟!
و من نمیدانم مرده ها بعد از مرگ کجا میروند..
من ادای این را در میآورم که همه چیز میدانم...
من هیچ پخی نمیشوم..
اصلا چرا باید پخی بشوم...؟!
مگر من کیستم...
یک انسان معمولی...با تمام چیزها معمولی...
من معمولی ترین موجود خاکی ام که گاه معمولی بودن زیاد او را از سایر هم نوعانش
دور میسازد...
حس بدی است وقتی تعارض های وجودیت بالا میگیرد حالا چه درونی چه بیرونی...
و یک سری آدم ها الکی برایت مهم میشون این وسط و دست از سر خواب هایت بر
نمیدارند...
هیچ چیز این روزها جالب نیست...
و من ترجیح میدهم زانوهایم را سفت در بغل بگیرم...
با دست راستم دماغم را سفت بگیرم و درست شیرجه بزنم در استخری که تویش یک
قطره آب هم نیست...
شاید بشریت از دست این موجود بی هدف ره گم کرده ی گمراه عوضی خلاص شوند...
ببخش دوست من با آن کت همرنگ وبلاگم...
که بعد از ۵۰ دقیقه حرف...
حال من هیچ فرقی نکرد...
ببخش...!