این جهان بینی شکستنی است...از لمس کردن آن به هر طریقی اکیدا بپرهیزید...!
حال من درست شبیه پیرمردی است با آن عصای چوبی اش که از ۵ طرف
با چسب سر پا نگهش داشته است....
دقیق تر که نگاه میکنم می بینم نه ....حال من بیشتر شبیه عصاست...
تا پیرمرد...!
(حالم رو به بهبودی است...)
و این به این معنی نیست که خوبم...
مثل شیشه ی بلورین به ارث رسیده از عهد قاجارم...
که حتی برای تمیز کردنش هم باید احتیاط کرد...
جهان بینی ام در حال تغییری شگرف است...
و من شانس بیاورم به سرنوشت نهنگ هایی که برای خودکشی به ساحل میروند دچار نشوم...!
(هرگز آرزو مکن که طعم آب های گذشته را بچشی از آندره ژید)
و این بدین معنی است که باید تغییر کنم...
و گرنه میگندم...
می پوسم...
از بین میروم...
ناپدید میشوم...
پس به افتخار این تغییر بزرگ من میروم برای خودم یک بستنی دایتی شکلاتی باز میکنم...
و تا صبح کارتون" جوجه اردک زشت و من" به کارگردانی :مایکل هگنر را تماشا میکنم...
و به این قضیه فکر میکنم...
که هر زشتی و هر حال بدی برای رسیدن به حال خوب تر بعدش به وجود آمده است...
همین طور که بستنی آهسته آهسته ذوب میشود و میچکد روی انگشت سبابه ی دست راستم...
با دست چپم موهای سرم را میکنم....و انگشتن پایم را فرو میکنم توی سنگ زیر پایم...
بعد پرستار از دور سر میرسد...
قرص هایم را میدهد...
من را به اطاق شوک میبرند....
تا یادم برود هر جوجه اردک زشتی قرار نیست به قو تبدیل بشود...!