تعطیلات اجباری در هتل اوین...
بامداد دیشب برگشت...
با یک سه تار روی دوشش که میتوانم به جرات بگویم هم قد خودش بود..
طوریکه وقتی سه تار روی دوشش بود تهش به زمین کشیده میشد..
انقدر خوشحال شدم از برگشتنش که تمام بی محلی ها و حتی سلام نکردنش و
یه جورایی بی خیال شدم و گذاشتم به پای سن و سالش...بچه است خوب...
اومد یک راست رفت طرف اطاق در و محکم بست شروع کرد به سه تار زدن...
همین طوری از خودش...
انقدر زد که اعصاب من و پامچال و چامسکی رو ریخت به هم...
تا در اطاق و باز کردم که بهش بگم بسته سرمون رفت...
یکی از سیم های سه تارش پاره شد...
سه تار و پرت کرد رو زمین رفت تو قوطی کفش زیر تخت گرفت خوابید...
منم چراغ و خاموش کردم اومدم تو آشپزخونه پیش چامسکی که داشت ظرف های شام و
میشست...
رو کرد بهم عینکش و گذاشت روی کله ی کچلش و گفت : بامداد عاشق شده شک نکن...
میگم نه عمرا...بامداد ...توی این سن...اصلا ..ابدا... تو نمیشناسیش اون دوست داره ادای
آدمای عاشق و در بیاره..
میگه حالا از ما گفتن بود....
پامچال بیسکوییت ساقه طلاییش و فرو کرده تو لیوان شیر کاکائوش داره تند تند میشماره..
تا ۱۰ میشماره بعد تیکه ای از بیسکوییت و که خیس شده رو میذاره تو دهنش میگه امممممممم
میگم این یعنی چی...نا ۱۰ شمردن...
میگه اگر بیشتر از ۱۰ بشه بیسکوئیته خرد میشه میوفته تو لیوان...اگر کمتر از ده بشه بیسکوییته
سفته...
میگم آهان...از اون لحاظ...
این بچه ها هم برای خودشان عالمی دارند...
این وسط بابا گیر داده برویم خانه ی عمو اینا ببینیم چه خبر عمو از تعطیلات اجباری برگشته با نه...
پامچال و بامداد رو میسپارم به چامسکی با مامان و بابا میرویم خانه ی عمو...
نشسته ایم...زن عمو نگران است...این را از چشم هایش فهمیدم که نمیتوانست
در لحظه به یک جای ثابت نگاه کند...
من هم برای اینکه فضا را بشکنم شروع کردم به خوشمزه بازی...
حالا فک کن وسط همین دری وری گفتنا خودمم بغضم میگرفت یهو صدام عوض میشد...
شبی بود...با آن طرز آمدن به خانه ی عمو و گشتن خانه و این قضایا..
خداحافظی عمو و تمام چیزهایی که نمیشود گفت...
ترس را انداخته درست توی دل همه ی ما...
دعا کنیم تا همه ی کسانی که به این تعطیلات رفتند زودتر به آغوش خانواده های خود بازگردند..
شب است آمده ایم خانه...
چامسکی پامچال را گذاشته روی پایش برایش شازده کوچولو میخواند...
بامداد هم شمع روشن کرده زیر تخت...
احتمالا از حسودی رگش را بزند...!