و توپی که صدای خوشحالی میداد...
بله عکسی که در تصویر مشاهده میکنید تنها عکسی است که کلا من از خودم دارم...
یعنی از هیچ کاری من عکس ندارم تازه این عکس را هم خودم به خودم لطف کردم با گوشی ام
انداختم...
گفتم شاید جالب باشد بدانید کسی که این وبلاگ را مینویسد چه شکلی است...
بماند که بیشتر آشنایان و کسانی که من را دیده اند اینجا را میخوانند ولی گذاشتم برای
کسانی که من را ندیده اند...
چقدر سر این پرفورمنس حمید خجالت کشیدم...
خیلی خیلی...ولی احساس خوبی دارم از برگشتن به سوله و شروع دوباره ی
تمرینات و آن هم فقط به خاطر تمرین زندگی اجتماعی است...
اینجا تو با هر قشری رابطه داری...و من عاشق ارتباط با آدمها هستم...
من اگر خجالتی نبودم...بازیگر خوبی میشدم...
و اگر تقلید کار نبودم نویسنده ی بزرگی...
شاید پامچال و بامداد و چامسکی را توی دریا غرق کنم...
چون دارند شبیه شخصیت های نویسنده ی دیگری میشوند...
نا خواسته یا خواسته...
البته من خودم هنوز مطمئنم زیاد هم شبیه نبودند...
ولی خوب ...سعی میکنم از چیزهای دیگری بنویسم...
مثلا...
ذهنم خالی است...حالا شاید بعدا گفتم از چی....
فردا روز خطرناکی است....مواظب خودتان باشید....
من دارم تغییر میکنم دوباره..
این بار شاید حدس نزنید چه تغییری شاید روزی برایتان شرح دادمش...
شاید هم نه...!