بوکفسکی فسکی انگشتت رو از دماغم بیار بیرون...!
دختری است زیبا ..هر چی فکر میکنم می بینم شاید دیگر دختری به آن زیبایی نبینم...
پس چشم میدوزم به صورت زیبایش...موهای لختش که سر خورده ریخته تا قوس کمرش..
و آخ...پاهایش را داشتم فراموش میکردم...
بی شرف عجب پاهای خوشگلی دارد انگار قلمی باشند...
شبیه خیار میماند...
لاغر است...بازوهای لاغر...مچ دست لاغر...صورت لاغر...پاهای لاغر...
کلا همه چیزش لاغر است الا پستان هایش...
پستان هایش عجیب هوس انگیز است پد سگ...
و عجیب آدم را یاد یک بازیگر معروف می اندازد...
از همان بازیگر هایی که ما فیلم را می بینیم چون آن ها را تماشا کنیم نه فیلم را...
خوب همین دختر با آن قد بلند و اندام لاغرش با ان چشمان از بیخ آسمانی اش...
می آید درست روبه روی من ...تف میکند توی صورتم...که تفش بوی ادامس سیبی
دکتر زایگیتول میدهد ...احتمالا ۵ دقیقه ی پیش یکی از آنها را جویده و بعد تف کرده درست روی
زمین بعذ با آن کفش های پاشنه بلندش ادامس را لغد کرده و حالا ادامس چسبیده به ته کفشش
بی شرف بوی حوبی هم میدهد...خوش به حال کسی که بتواند حداقل یک ساعت با این زن بخوابد...
این را از طرز راه رفتنش فهمیدم چون پای چپش را سخت بلند میکرد به خاطر همون ادامس سیبی بوده
حتما....
تف را از روی صورتم پاک میکنم و چشم در چشمانش میدوزم و میگویم چه خبره...؟
میگوید معشوقه ام را دزدیدی...
میگویم کدام معشوقه میگوید چامسکی...
چامسکی را صدا میزنم مشغول جمع کردن کثافت های توی لوله ی زیر سینک است...
سرش میخورد به زیر سینک ...قاچ میخورد سرش درست شبیه هندوانه...
خون میچکد توی صورتش میگویم بیا یه خانم خوشگل کارت داره...
چامسکی تا زن زیبا را میبیند میرود پنجره را باز میکند...
شبیه کلاغ میوشد پر میزند میرود...
زن خوشگل تبدیل به یک پر سفید بزرگ میشود..
و حالا منم که وسط حال ایستاده ام...
توی یک دستم پر سفید است تو ی دست دیگرم یک پر سیاه...
من چشمانم مشکی است...
من ایکبیری ترین موجود روی زمینم که تنها چیزی که برایش روی زمین اهمیت دارد
این است که دمپایی توالت خیس نباشد...
بوکفسکی از زیر میز بیرون میآید سوسک دست اموزش را میگذارد توی دستم...
میرود تا بعدا شاید بیاید...
من به خودم اعتماد به نفس میدهم تا وقتیکه سوسک پیش من است...
کدام ادمی را دیده اید که از بوکفسکی یک سوسک دست اموز هدیه گرفته باشد...
به افتخار این اتفاق بزرگ...من سبیل هایم را تا دو هفته اصلاح نمیکنم...
من اگر مرد میشدم..نویسنده ی خوبی میشدم...
اما ایرادی هم ندارد چون عمر مردها کوتاه است و من حالا حالا ها تا سه روز اینده
با زندگی کارهای زیادی دارم که شاید یک مرد به تنهایی از پسش بر نیاید...
×××××××××××
خواندن کتاب عامه پسند بوکفسکی را از دست ندهید...
به موی زیر بغل زنی در آمستردام قسم که خواندنش میتواند یک اتفاق جالب را برای شما
در این روزهای ابری بی برف به ارمغان اورد ...
همین دیگه پیشنهادی بود دوستانه..شاید هم دشمنانه...شاید هم طلبکارانه ....
شاید هم بدهکارانه...
بدترین چیز این است که ادم توی همچین روزی وبلاگ بی سرو ته من را بخواند...
والا انقد وبلاگای جدید اومده در طرح ها و رنگ های بیشمار...
مطالب خواندنی و جذاب...
فکر میکنم وبلاگ نویسی دارد تبدیل میشود به تفریح...
حیف یک زمان با نوشتن یک متن چقدر ذوق میکردم...احساس ادمی که کتابش به چاپ
سی و دوم رسیده را داشتم...
اما الان مینویسم برای اینکه مطمئننا نوشتن سالم ترین تفریح است بعد از واکس زدن
کفش پدر محترم...صبح ساعت یک ربع به هفت...!