من تنها...تو تنها...ما همگی تنهای تنهاییم...!
کدام یک از شما حال من را میفهمد....؟
ما همه داریم زور می زنیم خودمان را به هم نزدیک کنیم...
سر از کارهای هم در بیاوریم...
نمیدانم چرا...؟!
فضولی آفت بدی است این روزها...
مخصوصا وقتی دوست داری توی خودت باشی...
با خودت خلوت کنی...
وقتی از جلوی زندان اوین رد میشوی یک ماچ گنده بفرستی برای عمویت...
و سعی کنی تمام انرژی ات را جمع کنی تا بفهمد آن بیرون تو هستی...
همه ی ما هستیم و دعا میکنیم زودتر ازاد شوی...
فقط کمی تحمل کن...
بغض میکنی...فکر میکنی ادم های دور و برت چقدر بدند و خرند که تو را نمیفهمند...
و از همه بدتر دوست دارند هی سرک بکشند توی زندگی پر از دور و تسلسل ات
و ببینند سوژه ای چیزی داری تا وقتی دور هم مینشینند برای هم تعریف کنند و
به خریت و حماقتم هی بخندند ...
من یک هفته است تصمیم گرفته ام کم حرف بزنم...
حتی توی خانه...
حرف بدترین چیزی است که تا به حال دیده اید ... آن هم با بوی پیاز و سیر داغ تازه...
شاید چیزی بدتر از آن...شاید بوی مدفوع اسهالی بدهد در موارد شدیدتر...احتمالا...
شاید هم قطعا...بسه به دید خودتان است....
و حرف فضله های موش های آزمایشگاهی است که راه فرار از قفس را حتی با شوک های
الکتریکی هم پیدا نمیکنند...
و ما در بدترین قیاس خودمان را شبیه همین موش های ازمایشگاهی کرده ایم و چه حیف...
اینجا باید سکوت کرد...
شوک دریافت کرد...
دنبال غذا رفت و قفس را با تمام بدی هایش تحمل کرد...
مگر چاره ای جز این هم هست...
همین طور که اینها را مینویسم فکر میکنم...
و فکر میکنم و من و فکرهایم دست هم را میگیریم میریم توی حیاط مدرسه ام...
کفش خواهرم به پایم گشاد است...
من سر کلاس اول دبستانی ام گوز میدهم...
من در تمام طول دوران دبستانم تنهام...
هیچ دوستی ندارم...
تنها دوستم خط های کف حیاط آسفالت شده ی مدرسه است...
و هر از چند گاهی دختر معلولی با کاپشن سبزش و چوب لباسی که به بند کاپشنش اویزان
میکند...
با ان عینک ته استکانی اش...
گاهی اوقات اگر سر صف بوفه بتوانم برسم جلوی صف قبل از انکه زنگ بخورد...
چس فیلی را که خریده ام را با همان دختری که کاپشنش سبز است تقسیم میکنم...
سر کلاس مداد رنگی هایم اگرچه هیچ وقت خدا کامل نیست بس که
سر زنگ نقاشی به دوستانم قرض میدهم را...باز همان زردی که اندازه ی
بند انگشت است و مشکی که همیشه قد بلند است را قرض میدهم
به دوستانم...حتی اگر پاک کن هایشان را سر زنگ دیکته به من قرض ندهند..
من همیشه دیکته هایم دو خطش کم است..
چون همیشه عقب میماندن بس که پاک کنی نبود....
ما ادم ها آنقدر تنهاییم ...
انقدر تنهایم...
با تمام آدم های زیادی که دورو برمان داریم..
چون هیچ کس ما را نمیفهمد...
چون ما هم هیچ کس را واقعا نمیفهمیم...
پی.اس : من احتیاج به کمک دارم...نه دلسوزی...من کمبود محبت ندارم...من انقدر از محبت
آدم های دورو برم اشباع هستم که گاهی اوقات دوست دارم کمی این آدم ها کم شوند...
پی.اس : کارتون خمیری مری و مکس رو حتما ببینید...
این یه پیشنهاد نیست یک اجباره...مسلما ندیدن این کارتون بیش از نیمی از عمر شما را
به باد فنا خواهد داد...تنها انیمیشنی که لحظاتی هر چند کوتاه چشمان شما را
تر خواهد کرد...
پی.اس: سوسک دست آموز بوکفسکی دیروز گم شد...هر چی میگردم نیست...
مشخصات : جلد بدنش به سبز و بنفش میزنه وقتی زیر نور لامپ زرد باشه یا
زیر نور خورشید..اگه پیداش کردید ما را خبر کنید خانواده ای اینجا دارند بال بال میزنند
از استرس...
پی اس:پامچال خوابیده...
همین...!
پی . اس : بامداد خوابیده...
همین...!
پی اس: من بیدارم...
شاید...!قطعا باید همینطور باشد...
پی اس: چرا مردم همه خوابیدن...
شاید برای چراغ های شهر اتفاقی افتاده است...!
هوا بوی گوز خیس میدهد...شاید هم خروس خیس...از کجا معلوم نهنگی
این دور و بر ها کمین نکرده باشد...
بیچاره لک لک...!