مهربان خالق آن پيكر بيمار تو ام

 

من خود آگاه ز حال تن تب دار تو ام

 

مي كشم ناز تو با رحمتم اي بنده ي من

 

شاهد سوز و گداز دل بيمار تو ام

 

بنده ي مومن من هيچ كجا تنها نيست

 

يار شب هاي تو و ديده ي بيدار تو ام

 

دوست دارم شنوم صوت تمناي تو را

 

طالب راز و نيازت به شب تار تو ام

 

رنج و غم هاي تو بي علت و بي حكمت نيست

 

تو گرفتار من و من همه در كار تو ام

 

در دلت ز آتش غم ها كه فكندم شرري

 

يعني اي بنده بيا طالب گفتار تو ام

 

سايه ي رحمت من در همه جا بر سر توست

 

مصلحت بين و گنه بخش و نگه دار تو ام

 

جاي دلتنگي و بي تابي و نو ميدي نيست

 

من كه در هر دو جهان يار و هوادار تو ام

 

ناز آن پيكر بيمارت اگر كس نخرد

 

ناز با خالق خود كن كه خريدار تو ام

 

اي كه تا صبح نخفتي و خدايا گفتي

 

اين منم در دل بشكسته پرستار تو ام

 

تا (جان)طبع تو الهام ز قرآن گيرد

 

ضامن اجر تو و حافظ اشعار توام