نشسته ام روی صندلی...

دست راستم را گذاشته ام روی میز...

چانه ام را گذاشته ام روی دستم...

صدای ویز کامپیوتر می آید...یک ویز تمام نشدنی تا شات دان کامل...

کلاه گرم کن صورتی رنگم روی سرم...

با دست چپم با دسته ی لیوانی که روبه رویم کنار جام پر از تیله هایم و آن

گلدان گلی دوست داشتنی است بازی میکنم...

اشک ها سرازیر میشود...اب دماغ درست ۵ دقیقه بعدش...

آب دماغم را میمالم به آستینم....بعد باقی اش را میکشم توی حلقم...

شور است...مثل اکثر اوقات که زندگی درست مثل آب دماغ و اشک چشم بد جور شور

میشود...

وقت رسیدن به یک هویت جنسی هم اکنون برای من آغاز شده...

اینکه خود را به عنوان یک زن در جامعه پذیرفته...

ایفاگر نقش های زنانگی ام هم باشم..

برای زنان از سن ۲۰ الی ۲۳ سالگی اغاز میشود...

برای مردان کمی دیرتر...

و من نمیدانم هویت جنسی ام را روی عکس کدام یک از تی شرت هایم جا گذاشته ام...

آن جغدی که دارد چشمک میزند یا دختری که روی انگشتش پروانه است...

یا یک عقاب بزرگ روی اخرین تی شرتی که خریده ام...

هویت ام را شاید با کاغذ پیچیده شده ی همبرگرم دیشب ساعت ۱۱ و نیم

توی سطل ذباله انداخته ام شاید و الان در دستان کدامین رفتگر شهرداری است..؟

هویت یعنی پیدا کردن خودم جدای از اشیا ....تمییز قایل شدن میان خودم و مداد رنگی هایم در

سن ۳ سالگی...

آخ سه سالگی ام کجایی ...؟

بیست سال گذشته است بر من موجود فانی خاکی روی کره ی زمین...

بیست سال است از ان سه سال گذشته...

و سالهای دیگر هم خواهد گذشت...

و من میترسم در میان ازدحام مردم توی مترو های شهرمان...

هویتم زیر دست و پا لگد مال شود و آزادی ام زیر چکمه های مردانی که

یاد گرفته اند به زور ما را ببرند به بهشت...

البته نه بهشت موعود بهشت خیالی خودشان...

هویتم امروز افتاده بود توی ظرف ماستی که زنی تویش بالا میآورد...

بس که یادش رفته بود معده هم برای خودش شخصیتی دارد مستقل...

ما در برابر تک تک اجزای بدن خود مسئولیم...

و چه بی رحمانه داریم رُسش را میکشیم...

زیر رگبار این پارازیت ها و آب های آلوده...

و امید تنها چیزی است که در مسیر پر پیچ و خم پر از تردید زندگی ما را

از کافر شدن در امان و از خود کشی به هر شکلش مصون میدارد...

همین طور اشک چشمانم میچکد روی آستینم و تصویر لیوان قرمز روی میز

محو تر و محو تر...

                                                        *

پی . اس : کنار آمدن با آدم های روی زمین مثل رد شدن از طناب بند بازان

انگلیسی است....فوق العاده سخت...فوق العاده خطرناک...

پی .اس : سعی میکنم بعد از این تنهایی بروم اجرا ببینم...به دلایل کاملا شخصی...!

پی . اس: ظرفیتم بالاست ...خدا را صد هزار مرتبه شکر با آن همه متلک...

پی . اس : وقتی رگ های خونی و مسیر های عصبی مغز اتصالی میکنند...

مایعی بدست میاید به نام خون که وارد مسیر بویایی شده...طعم آهنش حقیقتا

گواراست...!

پی . اس : فعلا همه چیز خوب است...هوا جان میدهد برای سفر...!

پی . اس : اگه هویت دارین صفت بچسبین ولش نکنین که گم و گور نشه...

اگه هم ندارید تا دیر نشده بگردید پیداش کنید...

شاید زیر بالشتونه و خودتون خبر ندارید...!