شبیه شب پره ای بودی که کرم ابریشمی گوشش را گاز گرفته بود...

شبیه ماهی که توی لیوان شربت آلبالو افتاده بود و به رنگ صورتی میزد..

شبیه چشمانم بودی وقت از ته دل میخندیدم....

شبیه داستان هزار و یک شبی بودی که شهرزادی نبود برای تعریف کردنش...

شبیه رستمی بودی که سهراب را نکشت ...

شبیه دستان سردم بودی وقتی هوا انقدر گرم بود که بادبزن دلت میخواست...

شبیه مردی بودی شاید هم زنی که از بس گشنه بود تبدیل شد به گنجشک...

شبیه آدمی بودی که روز تولد خودش را هم یادش میرفت چه برسد به دیگران...

شبیه تُف سر بالا بودی راستش را که بگویم...با این تفاوت که بعد از بلند شدن از زمین

می افتادی روی پیرهن گل دار حاملگی زنی باردار حوالی میدان خراسان...شاید هم

قیطریه...نه اقدسیه...الهیه جان میداد برای افتادن....!

شبیه زنانی بودی که مرد بودند و شبیه مردانی که زن...

شبیه افکار پلیدی بودی که به سادگی ریختن آبی بر دستانی آلوده پاک میشدی درست

همرنگ انگشتر عقیق روی میزم...نه زمرد بود انگار دلت....

با اینکه همه تو را دل شیشه ای خطاب میکردند آن روزگاران...

شبیه دلم بودی وقتی دلم تو را نمیخواست و شبیه خودت بودی وقتی دلم تو را میخواست...

شبیه بستنی بودی ...از ان قیفی های رنگی رنگی با آن نان های سفتش...

شبیه درختی بودی بی ریشه که ریشه هایش را همیشه ی خدا فراموش میکرد

بیندازد توی کوله ی زشت و اسف بار زندگی کوتاهش...

شبیه زندگی بودی به طور کلی ٬وقتی صبح ها هر چه شکر توی چای میریختی شیرین نمیشد که

نمیشد...بوی قهوه میدادی...بدون شکر بدون کافی میت...!

شبیه خیار پوست نکنده ی گلی بودی که یادمان رفت اول بشوریمت بعد

بخوریمت که زارت افتادیم به دل پیچه ی و اسهال و استفراغ...

شبیه آیه ی نحس نبودی ....؟!

خداییش بودی...

از کدام یک از کرات کهکشان راه شیری سوت شدی وسط سفره ی

بی رنگ و لعاب مادر بزرگ...ظهر تابستان با ان آب دوغ ماست خیار پُر از نعنا و گردویش...

سیب و کشمش هم داشت راستی...!

شبیه جوش های روی صورتم همیشه با من بودی...و مایه دردسر و عذاب...

فکر کردن به تو جوش ها را بیشتر میکرد و فکر نکردن به تو زخم اثنی عشر را به نقطه ی اُت...

شبیه گل های داوودی بودی که هیچکس دوستشان نداشت الا من....

شبیه باد بهاری بودی سریع و گذرا...

شبیه من بودی به اضافه ی یک ماسک و یک جفت دستکش ظرفشویی...!

                                                    ۸۷۸۷۸۷۸۷۸   

پی . اس : تا وقتی که آدم ها را نمیشناسی دوستشون داری...

وقتی شناختی شون دیگه دوستشون نداری..

پس زیاد دنبال شناخت آدم ها نباش...

همین قدر که خودت و بشناسی و از خودت بدت بیاد به اندازه ی کافی زجر آور هست...!

در مورد آدم های دورو برت هم هیچ وقت قضاوت نکن...

چون به ۱۰۸ دقیقه نکشیده خودت هم مورد قضاوت قرار میگیری...

پی . اس : دلم شیر عسلی میخواد با نون سنگک...