تولد وبلاگمان را به همه ی وبلاگ نویسان وطن تبریک و تهنیت عرض نموده...

از خداوند متعال ارزوی عمری دراز...

ذهنی باز....

قلمی روان....

جسمی سالم را برای شما و خانواده ی محترمتان آرزومندیم...

در این دو سال که شروع به وبلاگ نویسی کردم...

البته من از دوران طفولیت با چهار زبان بیگانه و غیر بیگانه مسلط...

آشنا به تایپ فارسی و انگلیسی....

وُرد...بُرد..مادر برُرد....

سخت افزار...نرم افزار...دو شاخه ی پریز...آفتابه مسی...

پشتی...میزو صندلی چوبی...یخچال فیزر...

کتابای کهنه ی شما را در اسرع وقت خریداریم....

بله داشتم میگفتم که من وقتی در شکم مادرم بودم مادرم یک عدد لپ تاپ از این گروناش

خوباشا..قورت داد....دقیقا  اغاز ورود من به عرصه ی مجازی مترادف شد با قورت دادن لپ تاپ.....

۳ سال است تار میزنم...

دو سال سنتور....

۴ سال تمبک...

نزدیک به ۶ ماه ویولون....

این اواخر هم داریم سه تار میزنیم...

تا خدا چه بخواهد....

اگر تارانتینو ی بی شرف من را کشف میکرد به جان خودم تا حالا اسکار را به خانه آورده بودم...

شهرام مکری خدا رو شکر هست فقط نمیدانم از کجا میشود پیدایش کرد...

جایزه ی نوبل ادبی را هم در آینده ای نه چندان دور در لیست مایحتاج روزانه برای

شستشوی روزانه به همراه دو عدد شامپو ویتامینه ی پن تن...به همراه سفید آب و یک

جفت کیسه...با سنگ پا ...آن بالای لیست خوب جایزه ی نوبل ادبی هست...

میدانید آدم چرک و شپشو باشد که باشد مهم همین جایزه ی نوبل ادبی است...

که خوب انقدر ارزش دارد که فردای روز گرفتنش از کثیفی بمیریم...

والا عمر چه ارزشی دارد وقتی جایزه ی نوبل ادبی تویش نباشد...

سیمرغ نباشد....

اسکار...آقا اسکار و داشتم فراموش میکردم اسکار نباشد....

جدی ها...

چقدر عقب مانده ایم از زندگی...؟!

باور کنید به کسر یک دهم شاید کمی بیشتر....

**********۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

پی . اس : این شعر را همین الان سرودم گذاشتم در ان یکی وبلاگم...دیدم حیف است..

شاید نروید آن ور را بخوانید از دستتان میرود...بخوانید لذتش را ببرید...

وقت کردید به شابلوط هم سری بزنید....

"ما همه شبیه همدیگر...

چون همگی از یک پیکریم...

چو دردی به در آورد روزگار...

من و تو ساقی به هم سازیم و پیمانش بر اندازیم...

اگر آن ترک شیرازی سر وقتش نمی امد...

من و تو یاران نمیدادیم دل و جان را به آن خال بزرگ گوشتی اش...

اه...اه...

کنار من تو هستی...

می پرست هم هست...

کمی شاید انطرف تر پیرمردی با لباسی مندرس هم هست...

تو هستی و من هستم...

نگهبان نگاهت میچرد آن دور ترها...

که شاید آهویی...بزغاله ای افتد به دام آن عقاب تیز چنگال..

آفتابه لگن هفت دست...

ولی شام و ناهار هیچی...

جای چشم چرونی ...برو الاغ سواری...

عجب حالی داره به به...

عجب نازی داره به به...

عجب قری داره به به...

عجب بویی داره چه چه...

سوسن خانم...

ابرو کمون ...

چشم عسلی ...

مو خرمایی...

دوستم داری....

نگو نداری....

میمیرم واسه نگات...

میمیرم واسه صدات...

آخ جونم فدات....

میای بیا...

اما آروم بیا...

اخ دلم فدات...

ساعت هفت شبه دلم پر از تاب و تبه...

دارم عشق میشم...

عجب شبی بشه امشب...

یاروم میایه...

دل دارم میایه(دارم با ضمه...بلد نیستم اوش کجاست...)

حالا نمه نمه بیا تو بغلم....

دوست دختر من نازه...

شال گردن من نیستش...

شال گردن من...ن ن ن .....

حالا نمه نمه....بیا تو بغلم..."