من و زرافه ی خیالات...!
صبح زود من و آقای اف مکنزی با هم قرار داشیم...
همش فکر میکردم چی بپوشم که به نظرش نیام...
توی کمد لباسامو گشتم و کهنه ترین لباسم و پوشیدم...
حتی موهامم شونه نزدم...
از اون بدتر نه صورتمو شستم نه مسواک زدم...!
لای دندونای ردیف بالام یه تیکه از گوجه فرنگی توی سالاد دیشب جا مونده بود..
و یه جوش عصبی سر سفید هم درست زیر لبم جا خشک کرده بود...
حتی حاضر نشدم جوش رو فشار بدم...
چی کار داشتم به جوش...
من باید زشت و کثیف به نظر میومدم..
حتا سیبیلامم نزدم...
موهای دستمم نزدم...
زیر ابروهامم بر نداشتم...
شبیه ادم هایی بودم که تازه از غار فرار کردن...
ساعت نزدیک به ۳ بود که رسیدم سر قرار...
توی دلم دعا دعا میکردم دوستم نداشته باشه...
ساعت ۳و پنج دقیقه بود که رسید....
با یک دختر بسیار بسیار خوشگل..
بسیار بسیار معطر...
از این همه ریخت و پاش بودن خودم شرمنده شدم...
اما دیگه ای فایده ای نداشت...
دختر خوشگله ایستاده بود رو به روی من ومیخواست من و ببوسه و
این در حالی بود که من یک ساعت قبلش کالباس خورده بودم و بوی سُس
مایونز میدادم با بوی سیر ...
دستاش تو دستام بود و لباش رو گونه م...
اونقدر لاغر شده بودم توی این چند وقت که احساس کردم لباش فرو رفت توی
آرواره های بالا م...
حس مشمئزی بود...برای دختر خوشگل....
دستم را پس کشیدم...
اف مکنزی هم با من دست داد و گفت معرفی میکنم
ایشون همسر من هستن...
الیزابت تیلور...!
پس بگو چرا آن همه خوشگل بود...
الیزابت تیلور بود...
تا خونه مدام ذهنم تلو تلو خورد...
وقتی رسیدم برای خودم قهوه دم کردم...
این تنها چیزی بود که بعد از اون اتفاق حالمُ کمی بهتر میکرد...
این چندمین بار بود که اشتباها فکر میکردم کسی من رو دوست داره...
ومن نمیدونم چرا انقدر خنگ بودم...
ولی تنها چیزی که مهم بود نوشیدن قهوه بود و دراز کشین جلوی
تلویزیونی که خاموش بود...
و فردا مسلما روز بهتری بود برای حمام کردن...!!