برای پیرمردی که یک روز صبح خیلی زود تبدیل به عصا شد...
کفش های واکس نزده اش...
عصایش...
پایش...
استخوان زانویش...
بر آمده از زیر شلوار صدری اش...
دستان خشکیده اش...
کاپشنش...
لوپش که افتاده روی استخوانهای بر آمده ی انگشتانش...
کلاهش...
کلاه قهوه ای با مارک آدیداسش...
کیسه ی آجیل هایش را گذاشته دم پایش...
من رو به رویش خزیده بودم توی صندلی های آبی رنگ مترو...
دستانم نرسید به سر شانه هایش تا بیدارش کنم ...
من پیاده شدم...
اجبارا...
پیرمرد تا حرم مطهر را تنها ی تنها خودش رفت...
با کیسه ی اجیلش و کلاه آدیداسش...
دم عیدی مُردن هم وقت آزاد میخواهد...!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 15:23 توسط سمیه
|