" نشسته بودیم تخمه  چینی میشکوندیم که...!

       برق ها رفت... "

 

                                *

بله بنده الان در جو حرف جناب براتیگان میخواهم آنقدر شعر بگویم تا بالاخره توانایی گفتن یک جمله را

پیدا کنم...

خوب براتیگان خدا بیامرز نمیدونسته من خیلی حرافم و خیلی هم شاعر...! و گرنه شاید این جمله رو به این حالت تغییر میداد

.... : انقدر کم زرت و پورت کن تا بتوتنی یک جمله ی درست بگی...!

خلاصه ما رو اینبار با اشعار کوتاهمون همراهی کنید...

آخ الهی خودم قوربون وبلاگ خلوتم برم من...  

همینه که مجبور شدم هر چی ارواحه دور و بر خودم جمع کنم...

این زنده ها که ما را  چس مثقال آدم حساب نمیکنن که ...

پس تمامی ارواح سرگردانی که لطف میکنید می آیید اینجا را میخوانید قوربون شکل رنگ پریده ی

همتونم هستیم...

فاتحتونم سر جاشه براتون میخونم ....

همین دیگه مرسی که میایین سر میزنید پیام های نامریی شما به دست من میرسد و من را برای

ادامه ی راه خطیری که پیش رو دارم مصمم تر....

باشد در آن دنیا از خجالتتان در آمده و با ارواح جمیله تان محشور شویم ...

آمین...