ماکوندوی پیر پرده ی بکارتش را روی شاخه ی درخت بید جا گذاشته بود...!
نامش را ماکوندو گذاشتند...
از همان درخت بی گل و میوه ی معروف...
تعریف میکرد زودتر از آنچه که فکرش را میکرده زن شده...
۵ ساله بوده از درخت بید بالا میرفته که پایش سُر میخورد و میافتد روی شاخه ی
پایینی ...پرده ی بکارتش گیر میکند به شاخه ی درخت...
یک روز صبح هم کلاغ از همه جا بی خبری می اید پرده ی بکارت را میبرد تا برساند
به دهان وامانده ی جوجه هایش ...
ماکوندو در دوران تحصیلش با پسری دوست میشود...
نزدیک به ۱۵ سال دارد که میفهمید چه با پسر ها بخوابد چه نخوابد فرقی به حالش نمیکند..
فقط همیشه قرص ضد بارداری اش را توی زیپ مخفی کیفش پنهان میکرد ...
جامدادی اش بوی سیب سرخ میداد ...
هنوز هم میدهد...
انگار همین الان سیب سرخی را پوست گرفته باشد و از وسط دو نیمه اش کرده باشد و
تخم ها یش را بیرون کشیده باشد و در دهان چرخانده باشد...
هر وقت می بینمش سراغ جامدادی اش را میگیرم که قسم میخورد تا به حال در عمرش هیچ وقت
سیب سرخ نخورده...چون پوستش به تلخی میزنه...!
برای اولین بار در سن ۲۱ سالگی میفهمد باردار است ماکوندوی من...دوست عزیز و قدیمی من...
شاید یگانه دوستم باشد روی زمین...حتما...!
زود فهمیده بود...جنین را در ۵ هفتگی اش سقط کرد...
قرص خورده بود...
۱۵ ساعت از درد به خودش پیچید...
سر توالت ایرانی بود که از لا به لای شورتش که کشیده شده بود میان پایش ....
قطرات خون را دید که چطور سُر سرُه وار راه خودشان را میکشند...تا ابدیت بی پایان
این فضولات شهری...
آخرین لخته ی بزرگ خونی که از بدنش جدا شد...
نفسش را توی سینه اش حبس کرد و اشک توی چشمان همیشه آبی اش انگار حلقه زده شده
باشد مثل تیله های آبی بچگی هایمان که من مدام میگفتم ماکوندو ببین چشمات رنگ این تیله هست...
نه این تیله هه...نه نه ...اون تیله هه...
ماکوندو ریز میخندید...
این بار اشک ریخته بود از درد...اما نه درد شکم بود...نه درد تنهایی...
درد ریخته شدن انسانی در چاه فضولات شهری و روحی که هیچ وقت فرصت تجلی نیافت...
در بدن زنی که پرده ی بکارتش را روی شاخه ی درخت بید جا گذاشته بود...!
سالیان سال از آن روزها میگذرد...
سقط جنین برایش عادتی شده...مثل عادت ماهیانه...
هنوز از لای شورت و پاهایش نگاه میکند به چکه چکه های خون...
اما هنوز بغض میکند از ریخته شدن فرزندان به دنیا نیامده اش...
هنوز اما شاکی است از دست درخت بید...
دیروز توی پارک همیشگی مان قرار داشتیم..
نشسته بود آنسوی صندلی زرد رنگ پارک...ولی آنسوی ابدیت جان میگرفت روحش انگار...
در دستش کاغذی بود...فاحشه ی نجیب...
با آن دستانش که همیشه رگ هایش بیرون بود که نشانی بود از اینکه تازه از زیر تهاجم
مردی بیرون امده با آن پیکر نحیفش...ماکوندوی نجیبم...
کاغذ را گرفت مقابل چشمانم...
!...... the sun shines for all
با خط درشت قرمز رنگ توی یک تکه کاغذ رسید خشکشویی ...
چشمانم به تپش افتاد...داغ شد..سنگین شد...اما نچکید...
نگاهش کردم...
نگاهم کرد...
مثل همیشه دامنی پایش بود...به رنگ گلبهی...همان رنگ همیشه محبوبش...محبوبم..!
قرار داشت ساعت هفت شب جایی باشد...
زیر تکان ها و فشار های مردی دیگر لابد...
موقع رفتن فقط یک جمله گفت :
چرا توی این شهر مجسمه ی برهنه ای از مردها وجود نداره...؟!