انقدر همه چیز تصویر بود ...

که یا لو میرفتم از نوشتنشان...

یا بی آبرو....!

نشستم روی پل عابر پیاده ای که از روی بزرگراه نیایش رد میشد...شرق به غرب...

واژه ها را پخش کردم کف بزرگراه...

و شروع کردم به شمردن ماشین هایی که از روی واژه ها رد میشدن...

یک...

دو...

سه...

چهار...

پنج...

شیش...

هفت...

هشت...

نه...

ده...

یازده...

دوازده...

سیزده...

چهارده ..

پونزده..

شونزده...

هیفده...

هیجده...

نوزده...

بیست...

پاهایم را از لای نرده های پل عابر پیاده بیرون کشیدم...

از جایم بلند شدم...

و رفتم...

چون مطمئن بودم واژه ها کشته شده اند

و دیگر هیچ وقت دنبالم نمیکنند...!

 

                                                   *

موضوعی برای پایان نامه: میزان رضایت شغلی

شیوع افسردگی

در جامعه ی آماری زنان فاحشه ی بالای ۳۰ سال...در کلان شهر تهران...!