برگشته بودم که همه چیز را صادقانه اعتراف کنم...

که مثلا بگویم به خدا قسم این سه نقطه ی پایان هر جمله ام نه برای حس تعلیق

که برای به وجود آمدن حسی از درونم است که هیچ وقت نمیشود به زبان آوردش ...

اینکه من در جمله سازی هایم به شدت خنگ و البته بی سوادم شکی نیست...

ولی این بار قضیه آنقدر جدی بود که باید هر چه در توان میداشتم یکهو در بدنم...

نه در ذهنم جمع میکردم و درست و صحیح روی کاغذ میآوردم...

برای منی که حالا دیگر چیزی هم برای از دست دادن نداشت...

دقت کردن زیادی برای صرف فعل ها ضمیر ها و همین سه نقطه ها میتوانست

تنها کورسوی اُمیدی باشد در دل تاریک شبی سرد که دستانت تا آرنج انگار میخواست

یخ بزند...

چه کسی میداند برای کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد چقدر یکهو

همه چیز مهم و با ارزش میشود...

توی کشوی بالایی همان کشوی بغل میز توالت که درست شبیه کشوی توی بانک ها

می ماند...

با این تفاوت که تویش به جز طبقه ی اول پُر از فیلم و کارتون است...

توی کشوی اول چند بسته پنبه ...کارت پُستال هایی که دوستانم به مناسبت های مختلف به

من داده اند و چند شیشیه عطری که تمام شده ولی عجیب شیشه هایش به نظرم

زیبا بوده و گرنه چه دلیلی میداشته بعد از سالیان سال آنها را پیش خودم نگه دارم و

مُدام صدای مامان را بابت این شیشه خالی ها بلند...

درست توی همین کشو چیزی هست از من...

که دلم میخواست یک روز به تو بدهم...

روزش مهم نیست..

آن روز میتواند همین فردا باشد یا روز تولدت باشد...

یا هر موقع دیگری...

فقط زمانی باشد که مطمئن شده باشم دیگر بعد از آن نمی بینمت...

اینکه آن چیز با ارزش چه چیزی ست...

زود است برای گفتن...

فقط آن چیز تنها چیزی است که به شدت از من است...

و چقدر تو باید خوب باشی که من آن را به تو نه به هیچ کس دیگری بدهم...

حالا نشسته بودم پای میز شلوغ کامپیوتر...

روی میز این چیزها بود...

یک لیوان مُربایی که توش یک برگ سبز در حال ریشه دواندن بود...

و نور زردی که درست افتاده بود روی تختم ...

درست جایی روی بالشم...

یک لیوان دسته دار که تویش کمی تفاله ی چای به چشم میخورد با شیر...

بله من از آن دسته موجوداتی هستم که چای را با شیر قاطی میکند...

خیلی هم خوشمزه است...

یه نصفه دونات پیچیده شده لای زر ورق...

یه بسته ی استوانه ای مداد رنگی ۱۲ تایی که موجود فضایی زرد رنگ رویش به شدت

دارد به من لبخند میزند٬ اما با تمام آن لبخند گل و گشادش تصمیم میگیرم به جای

توصیف بیشتر چهره اش از سه نقطه استفاده کنم....

یک قرآن کوچک که من عاشق کاغذهای نازک و گلبهی رنگش هستم...

جانماز صورتی رنگی که زهرا برایم از مشهد فرستاده...

یک جامدادی دمر...یک خطکش ۳۰ سانتی با ماشین حساب...

یک خط کش ۲۰ سانتی بدون ماشین حساب...

آگهی روزنامه همشهری ...

یه دوک نخ سفید...

جعبه ی اپیلیدی..

یه ساعت کوچک رو میزی که سالهاست زمان مورد نظر را نشان نمیدهد...

نخ دندون...مو چین..سوهان ناخنی که از بس بلا استفاده هست افتاده پشت مانیتور..

یه بسته قرص سیلاکس..موبایلم ...شارژرش..و کلی سی دی های پخش و پلا شده

به مقدار زیاد همین گوشه و کنارها..

و یک جلد شناسنامه ..

بازش میکنم...عکس خودم را صفحه ی اولش می بینم...

توی صفحه ی دومش نه نام همسری است نه نام فرزندی...

صفحه ی آخرش تاریخ وفات را نوشته و با رنگ قرمزی مُهری اثر گذاشته

باطل شد...!

 و سوپور دیروز صبح آمد همه جیز را با خودش بُرد...

حتی....