مراقبت(مقاربت) به عنوان مکافاتی برای با هم بودن...!
نمیتوان به راحتی از یادداشت های روانه ی کافکا گذشت...
درست مثل این است که رفته باشی به وبلاگ شخصی یک آدم و بدجور گیر کرده باشی
توی خط به خط جملاتش...
کافکا به راستی آدم را گیر می اندازد...آن هم کجا...اگر گفتید...؟
درست زمانی که کتاب را می بندی ٬ چراغ مطالع ی روی میز را خاموش می کنی...
پرده را کنار می زنی تا نور ماه از لا به لای درخت توت بیوفتد درست روی پیشانی و
موهایت که شلخته از دو طرف سرت بیرون زده و تا می آیی چشم هایت را ببندی جملات
کتاب جلوی چشمانت رژه میروند...و عجیب رژه ی جالبی است که تو را تا صبح از این
پهلو به آن پهلو می کند ...و آخر سر هم اشک هایت به داد مغزت میرسند تا جلوی انفجارش
را بگیرند...
این که بعد از خواندن هر کتابی میروم روی پلی که از روی رودخانه ی نزدیک خانه ی مان رد میشود
می ایستم وسعی میکنم هرچه خوانده ام را از مغزم استفراغ کنم هم بحثی است که
شاید روز دیگری مفصلا شرح دادمش...
یک جایی از صفحات کتاب به نظرم خیلی خوب آمد...هی ! به نظر من خوب آمد...ممکن است
به نظر شما خیلی هم چرت به نظر برسد...ولی خیلی دوست دارم الان این تکه از کتاب را
اینجا بنویسم...شاید شما هم خوشتان آمد...
خلاصه ی همه ی دلایل موافق و مخالف ازدواج من (کافکا) :
۱)ناتوانی تحمل زندگی تنها ٬ که به معنای ناتوانی زیستن نیست ٬ بلکه به عکس ٬حتی احتمال دارد که بدانم با هرکس چگونه زندگی کنم ٬ اما به تنهایی٬ قادر به تحمل شبیخون زندگی خودم ٬ خواست های شخصی ام ٬ یورش های زمان و دوران پیری ٬ فشار مبهم میل به نوشتن ٬ بی خوابی ٬ نزدیکی جنون ٬نیستم ـنمیتوتنم این همه را به تنهایی تاب بیاورم.طبعا "شاید "بر این می افزایم. همین پیوند با ف. به هستی ام قدرت مقاومت بیشتری می دهد .(منظور از ف . همان فلیسه باوئر است که کافکا بین سالهای ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۷ با او مکاتبات و مناسبات عاشقانه داشته است )
۲)هر چیزی بلافاصله مرا به فکر می اندازد . هر شوخی موجود در نشریه های فکاهی مصور ٬ آن چه درباره ی فلوبر و گریلپارتسر به یاد دارم ٬ منظره ی خواب جامه ها در بستر های پدر و مادرم ٬ تدارک دیدن برای شب ٬ ازدواج ماکس . دیروز خواهرم گفت ٬ " همه آدم های ازدواج کرده (که ما میشناسیم )خوشبخت هستند ٬ من این را نیمیفهمم"این اظهار نظر مرا به فکر فرو برد ٬ دوباره به هراس افتادم.
۳)باید مقدار زیادی تنها باشم ٬آن چه به دست آوردم فقط نتیجه ی تنهایی بود.
۴)از هر چه به ادبیات مربوط نباشد متنفرم ٬ مکالمه ها (حتی اگر مربوط به ادبیات باشد )حوصله ام را سر می برد ٬ دیدار با آدم ها خسته ام میکند ٬ غم و شادی بستگانم روحم را کسل می کند . مکالمه ها به نظر من ٬ اهمیت ٬ جدیت ٬ حقیقت همه چیز را از میان می برد .
۵)ترس از وصلت ٬ از افتادن زندگی ام به دست دیگری . آن وقت دیگر هرگز تنها نخواهم بود.
۶)در گذشته ٬ به خصوص ٬ آدمی که من در جمع خواهرانم بوده ام به کلی با آدمی که در جمع آدم های دیگر بوده ام تفاوت داشته است. از جهات دیگر فقط وقتی می نویسم بی باک ٬ قدرتمند ٬ شگفتی افرین ٬ حساس هستم. کاش به میانجی همسرم می توانستم در حضور همه چنین باشم ! اما بعد احتمال ندارد که این به بهای نوشتن ام تمام شود ؟ این دیگر نه ٬ این دیگر نه !
۷)تنها ٬ احتمال دارد که واقعا روزی شغلم را کنار بگذارم. ازدواج ٬ هرگز ممکن نخواهد بود.
******
با اینکه میدو نم الان خیلی از حرف هاش رو نمی فهم و شاید ۷ ٬ ۸ سال طول بکشد تا دوباره بر گردم و از اول کتاب را مثل بچه ی آدم در دست بگیرم و بخوانمش...تا شاید دوبار و این بار کمی بیشتر مسخش شوم...شما را سفارش می کنم به خواندن یادداشت های روزانه ی کافکا...
****
بوی پیاز تازه می آید...از جایی همین نزدیکی...
دهان خودم...چای و خرما هم نتوانست بویش را ببرد
دستانم دوباره یخ زده..و بدترین لذت است گرفتنشان زیر آب جوش...و گز گزی مُداوم و سیری نا پذیر...
حالم خوب نیست..
و این یعنی تمام اینها تقصیر تو نیست...!