برقصید ٬ خوک ها ٬ به من چه ارتباطی دارد...
زن در لباس سیاه بلندش زیر باران می دوید...
درست جایی زیر سینه اش برآمدگی واضحی داشت...
موهایش بلند بود و تا کمرش می رسید...
چتری هایش نا مرتب به پیشانی اش چسبیده بود...
و یک تار موی لجباز هم گوشه ی لبش...
پاهایش هنگام دویدن تا ساق توی گل و لای فرو میرفت...
و به دویدنش حالت خاصی بخشیده بود..
دست راستش را زیر برآمدگی شکم گرفته بود...
مثل اینکه میخواست مراقب افتادنش شود...
از دور کلبه ای را دید که چراغ هایش روشن بود و از دودکشش عطر نان تازه ای می آمد...
گشنه اش بود به اندازه ی ده ماده شیر ...
با دست چپش که تا آن موقع آویزان شده بود و نوک انگشتانش گاهی به زمین هم میرسید..
گلویش را فشرد...
آب دهانش را غورت داد..
موی لجباز کنار لبش را پشت گوشش زد...
و اشکی که حالا رسیده بود به چانه اش را قبل از سقوط به زمین گرفت...
آرام به سمت کلبه رفت...
پشت کلبه طویله ای بود که زن قد بلند با سینه های کش آمده در باران را به سمت خودش کشید...
در طویله را که باز کرد خوکی روی زمین افتاده بود و زجه هایش گوش آدم را کر میکرد...
خوک در حال وضع حمل بود...
و زن تازه یاد خودش افتاد و دردی از درون شکمش فوران کرد و به زانو در آوردش..
سر بچه خوک بیرون زده بود ولی بدنش گیر کرده بود و ماده خوک از درد به خودش میپیچید و نعره
میزد و خوک نر ایستاده بود روی علوفه های ته طویله و با چشمان نگرانش به ماده خوک نگاه میکرد...
زن نیم خیز شد و در حالیکه زانوهایش توی مدفوع خوک ها فرو رفته بود...
خودش را به سر بیرون زده بچه خوک رساند...
خوک ماده دیگر آرام شده بود و فقط تند تند نفس میزد...صدایی شبیه خُر خُر ...
و بخاری که از دماغش بیرون می آمد...از دماغ زن هم...
زن ٬ سر بچه خوک را در دستانش گرفت و شروع کرد به زور زدن...
حالا صدای زجه ی زن و نعره های خوک در هم آمیخته شده بود...
و جدا کردن صدایشان به صورت دو صدای مجزا کاری بود بسیار مشکل...
زن و ماده خوک هر دو در مدفوع و خاک و گل و لای دست و پا میزدند...
تا یک لحظه انگار زمان ایستاده باشد جفتشان ساکت شدند...
و حالا صدای گریه ی نوزادی بود که هنوز از جفت به مادرش وصل ..
خوک نر آمده بود جلو... وصورت ماده خوک را با لیس زدن های مداومش تمیز می کرد...
و بعد صورت بچه را...
و بعد صورت نوزاد زن را هم از خون آبه پاک...
زن تکه سنگی برداشت و محکم روی جفت کوبید ...
شتک های خون تا جایی نزدیک سقف هم رسید..
زن هنوز از درون احساس درد و سوزش میکرد...
اما باید هر چه زودتر طویله را ترک میکرد..
هر لحظه ممکن بود زن صاحب خانه برای سرکشی به طویله می آمد...
زن تکه ای از لباسش را با دندان پاره کرد و دور نوزادش پیچید...
شاید هیچ وقت فکر نمیکرد در آن شرایط وضع حمل کند...
بچه را به سینه های آویزانش فشرد...
پیشانی نوزادش را بوسید...
و از در طویله بیرون زد...
و تا جنگلی که آنسوی دشت گسترده شده بود یک نفس دوید...
حالا باران تند تر شده بود...
زن زیر باران آرام میدوید...
چانه هایش به شدت میلزرید...
فک بالایش آنقدر محکم به فک پایینش میخورد که صدابردار به جای کارگردان فریاد زد " کات "...!
*****
پی . اس : اسم متن را جایی در یادداشت های روزانه ی کافکا پیدا کردم
و خود داستان هم برداشتی بود از اولین داستان کتاب "روز اول قبر ٬ نوشته ی صادق چوبک "