اگر کافکا روزی عاشقم می شد...

اگر روزی به خواستگاری ام می آمد...

حتما حتما زنش می شدم...

با مهریه ی معین یه گوله ی برفی از قله ی اورست (خوبیش اینه عندالمطالبه است کی داده

کی گرفته...نه..؟! والا..)

پس هر چی دور از ذهن تر و غیر قابل دسترس بودن هیجان انگیز تر...

من عاشق هیجانم با سُس کچاب...

ویارم مدفوع تازه ی خوک با سُس خردل...

سال دوم ازدواجمان ۵ قلو می زاییدم...

و حتما نام یکی از بچه ها را فلیسه معشوقه ی کافکا می گذاشتم...

مردها بدون معشوقه می پوسند...ترک می خورند...و بالاخره غرق می شوند...!

نام چهار تای دیگرشان به ترتیب ورود به جهان...

سافکا...لافکا...قافکا و لورکا...

همه شان آدم های بزرگ و معروفی میشدند...مطمئنم...

کافکا نیست...

و من هیچ وقت رنگ پنج قلوهایم را نخواهم دید...

عمر من زودتر از آنچه که خودم فکرش را می کنم تمام میشود...

فرصت ها دارند از دست می روند و من برای دوستانم هیچ کار با فایده ای نکردم...

پیش خودمان باشد...

بعضی اوقات کارها را خراب تر هم می کنم...

من دوستانم را زیاد دوست دارم...یا خنگم....؟

امشب عقربه ها را دار می زنم...

تا صبح می نشینم رو به روی ساعت و به جان کندنش زُل میزنم...

بوی خاک می آید ..

و دستان زنی با دسکش صورتی رنگش..

کنده شدن از زمین هم دل و جرات میخواهد...

من هنوز تصدیق ندارم خدایا...

و هنوز کلی کار نکرده...

فکر کنم ۶ سال به من فرصت دهی کافی است...

.

.

.

پرده ی اطاق را کنار می زنم...

توی حیاط پر است از آدم های پیر و پاتال...

و من روی تخت دراز کشیدم و فلیسه موهای نقره ای ام را شانه میزند...

از کافکا خبری نیست...!