سرش را گذاشته روی شانه ی مردی که فرمان موتورش را دو دستی چسبیده تا توی دست اندازها

و چاله چوله ها نیوفته...

باد هیچ تاثیری روی موهای چرب مردی که عقب نشسته و با دستانش زیر زین موتور را

چسبیده تا نیوفتد ندارد...

با یک دستش هم یک توپ پارچه ی سفید ...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

راننده تاکسی ها دارند خُل می شوند...

امان از این تک سرنشین ها....

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پراید صندوق دار سفید رنگی که پیرمردی با موهای سفید ی که هر چه به پشت سر نزدیک می شوی

کم و کم تر می شود...

پشت سرش هم یک پراید سفید رنگ دیگر باز هم با راننده ای شبیه همان راننده ی جلویی

با این تفاوت که رنگ لباس پیرمرد ماشین جلویی صورتی است و ماشین عقبی سبز...

دنیا همیشه همینطوری بوده...

یعنی با حفظ قرینه به جلو می رود...

گلدان هایی به فاصله ی یک تیر چراغ برق در میان درست وسط بلوار میرداماد...

سطل اشغال های مکانیزه هر نیم متر یکی...

صندوق صدقات هر دویست متر یکی...

درخت ها به فاصله ی هر دو قدم...

بهتره دیگه بی خیاله خط کشی ها بشیم..

خط کشی ها برای خودشان حرمت دارند...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چراغ قرمز می شود پشتش می ایستیم...

مردی با عصایی که زیر بغلش گرفته مادرش و که روی ویلچره هل میده...

مرد نابینایی دست پسرک کوله به دوش دبستانی را گرفته با احتیاط رد میشه از روی خط کشی...

مردم سراسیمه از دست یک عده لباس سفید و شلوار سیاه پوش میگریزند آن سوی چها راه...

وانتی هندوانه هایش را حراج کرده...کمی جلوتر بعد از چراغ...

چراغ سبز است اما همه ایستاده اند...

جلو خالی است...پس چرا ماشین ها حرکت نمی کنند...؟

راننده تاکسی کنارم ٬ سرش افتاده روی فرمان و دیگر جانی برای فشار دادن پدال گاز ندارد...

چشم می چرخانم کمی دور و اطراف را...

همه مُرده اند...

به جز من...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آن روزی که همه مردند به جز من سالیان سال می گذرد...

من هنوز دنبال قرینه ام می گردم لا به لای اجساد متعفنی که پشت چراغ راهنما مانده اند...

من به تنهایی با این همه اجساد متعفن و بو گندو چه کار کنم...؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرد با موهای چربش که باد تکانش نمی داد تکیه داده بود به شانه ی مردی که مراقب بود موتورش چپ نکند توی چاله...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلولی بود با شیشه های شکسته...

و ظرف عدسی های نیم پزی که آدم را تا پای ترکیدن روده پیش می برد....

توی سلول دعا دعا می کند هوا سرد تر از این نشود...

توی سلول دلش فقط یک چیز می خواهد ...

یک سیب قرمز....

عموی من...

سیب قرمز در عوض چه چیزی...؟!

آه خدایا...

خفه شدیم...

خفه مان کردند...

آه ای نسل بی خاطره ی من...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روی پل عابر پیاده راحت تر می شود اجساد آدم ها را دید...

می نشینم لبه ی پل پاهایم را از لای نرده های پل رد می کنم...

جسد ها را میشمارم....

یک...

دو...

سه...

چهار..

پنج...

خوابم میگیرد....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو موتور سوار دارند مردم را لای کفن می پیچیند..

جسد ها را می اندازند پشت وانت...

و می روند....

دو نفر چطور می خواهند با یک متر پارچه ی سفید این همه جسد را کفن کنند....؟

با ماشین حساب گوشیم دارم حساب می کنم این همه جسد چقدر پارچه ی سفید لازم داره...

گوشیم قاطی می کنه...

خودم قاطی ترم...

همه چی اینجا ناقصه...

حتی کفناش...

آی اینجا شهر مرده های بی کفنه...

آی موتور سوارا مُرده های بی کفن منتظرن...!