تاریک ـ تاریک...

نمور و سرد....

تنگ و باریک...

از همچین منفذ کوچکی روزی بیرون آمدیم...

با فشار و درد و زور و آه و شیون...

کسی نبود ما را دعوت کند...

اگر لال بودیم یا کر و کور...

اگر شل بودیم و لت و پار...

ربط می دادندمان به زندگی های گذشته و بار گناهانی که با خود حمل می کردیم...

اگر سالم بودیم هم ..

جایی نبود برای فخر فروشی و فقط نشانه ی این بود که شاید روحمان برای اولین بار است

در کالبد استخوانی  آدمیزادی قرار گرفته...

یادمان دادند گناه نکنیم...

که گناه عین نزدیکی بود به خدا  و ما را ترساندند از خدا...

 و هر روز عمق و شکاف فاصله مان را با خدا زیاد و زیاد تر کردند...

فقط به بهانه ی گناه...

یادمان رفته بود انگار خدا عاشق گنه کاران است و گریه هایشان را چقدر دوست می دارد..

ترساندند از دنیاهای دیگری که پیش رو داریم و فقط شاید پای ننه سرما تا به حال

به آنجا رسیده بود...

و فقط عجوزه ی پیر زشت و بد قواره ای با چوبدستی اش راوی زندگی بعد از مرگ بود...

پیرمرد ها همیشه نجیب بودند و زن ها همیشه عجوزه و جادو گر...

کارهای خوب انسانی را به پا مردان می نوشتند و کارهای ناقص و بیهوده را به پای زنان...

زنان همیشه نقش اغواگران و شیاطینی را بازی می کردند که مردان را گول می زنند و

آنها را از راه درست منحرف...

کاری که هوا هم کرد و آدم را به کجا ها که نکشاند...

جنگ ها و لشگر کشی ها با آنکه نام مفاتحانشان همیشه به پای مردان بود

ولی همه خوب میدانیم تمامشان زیر نیرنگ و حیله ی زنان بود...

زنان این موجودات به ظاهر ضعیف از لحاظ جسمانی...

به راستی از مردان قدرتمندتر هم بودند...

و به انگشت اشاره ای جهان را زیر و رو کردند...

نه می خواهم از زن دفاع کنم..

و نه  تحقیرش ...

خودم یک زنم...

با تمام عواطف و احساسات زنانه..

همان مکر و حیله و نیرنگی که در زنان گذشته و اجدادم بوده بدون کم و کاست

به من هم ارث رسیده و فقط تنها چیزی که می توانم به آن ببالم ...

همان نیروی معجزه وار بخشیدن حیات به یک انسان دیگر است...

ولی زن...

این تو در توی پُر پیچ و خم احساسات و عواطف...

کجای این زندگی ایستاده...

چقدر این مردان جنگجوی متخاصم می فهمندمان...

چرا یک زن باید "حسرت رجولت" داشته باشد...

فروید بود می گفت...انگار

چون خودش مرد بود...؟

چون به زن به عنوان موجودی اخته نگاه می کرد...؟

این زن بدون آلت و به ظاهر اخته..

مردان را به اوج لذت برگشت به رحم مادر می برند..

و خودشان را با رنگ مو و آرایش و لباس های تنگ سرگرم...

چرا زنان را نمی فهمیم و مُدام با تمسخر نگاهشان می کنیم...

کاش زنان دنیا انقدر محجوب و شرمسار از زن بودنشان نبودند ...

تا بخواهند با برهنگی ظاهری جایش را پر کنند..

کاش زنان زمینی اعتماد به نفس بیشتری از زن بودنشان داشتند...

کاش یک آینه می گرفتند جلوی خودشان و بارها و بارها خودشان را

تمام زیر و روی بدنشان را نگاه می کردند...

می شناختند خودشان را دستگاه تولید مثلشان را خودشان کشف می کردند...

تا مجبور نباشند برای چیزی که کشف نشده...

مدام به خودشان فکر کنند...

مردان راحت بودند و خودشان را زودتر از زنان کشف کردند..

آن هم به خاطر وجود آلتشان بود...

خود را شناختند و تمام حوسشان متمرکز جایی بیرون بدنشان شد..

اما دختر بچه ی ۱۵ ساله مثل همیشه تنها و منزوی باقی ماند که این خون هر ماه از کجای

بدنش جاری میشود...؟!

بچه چگونه از بدنش خارج می شود...

دختران سرزمین من از ندانستن و نشناختن بدن خودشان دارند هر روز

مغموم تر و حیران تر می شوند...

بس کنیم این نجابت کلیشه ای را...

جنین های سقطی سطل زباله های دبیرستان ها شاهد بزرگی است بر این مدعا..

چشمانمان را بسته ایم و همه چیز را خوب می بینیم...

مادران فردای ما دارند به طرف هرزگی می روند...

بکارت دخترانمان دارد به تاراج می رود از ندانستن... !!!

 

در رحمم هزاران مرد چکمه پوش دارند رژه می روند صبح تا شب...

و  انگار هیچ راهی برای بیرون کردنشان نیست که نیست...!

                                           *

بعد از نوشتن این متن : دو بار از روش خوندم...گریه م گرفت....

 چرا من نمیتونم دنیا را نجات بدم...؟!