شمشادها نجسند...به جان خودم قسم...!
دیشب شبی بود برای خودش...
باد می آمد...
پنجره ی اطاق را تا صبح باز گذاشتم تا بوی گل های یاسی که پیچیده شده لای نرده ها
بپاشد توی اطاق...
من تند و تند جنگ و صلح می خواندم...
ناتاشا شبیه من بود...
فقط کمی جسور تر بی باک تر و شاید هم گستاخ تر..
ولی با شخصیتش عجیب همزاد پنداری کردم...
ساعت دوی بعد از نیمه شب بود که ساعت سه بار نواخت...
و تولستوی در اطاق نیمه تاریک و روشنم که فقط به لطف چراغ مطالعه تا جایی فقط در
محدوده ی کتاب را روشن می کرد بر من ظاهر شد...
هیبتش درست مانند درخت توت وسط حیاط بود...
شاخ و برگ های درخت توت شبیه ریش های نا مرتب و شلخته اش شده بود
که باد هر دم تکان تکانشان می داد و به چهره اش حالتی مخوف و هیولایی بخشیده بود...
ماه درست بالا سر درخت توت بود و می شد برای جای صورتش از ان استفاده کرد...
بهش گفتم حتی اگر ماه را هم جای صورتت بگذارم باز هم خیلی زشتی...
راستی چرا انقدر تو زشتی...؟
میگه چون من ادم خاصی بودم...
میگم یعنی آدم اگه زشت باشه خاص میشه...؟! این همه ادم زشت و بی خاصیت دارن صبح تا شب
روی زمین خدا می پلکن قوربون هیبتت بشم...!
میگه من فرق میکنم...در این لحظه بادی از جانب شمال وزید و تکه ابری روی صورتش را
پوشاند...حالا فقط شاخ و برگ های درخت توت بود که تا اسمان بلند شده بود..
گفتم یعنی اگه منم زشت بودم خاص می شدم...
با صدای گرفته ای که به خاطر ابری که رو صورتشه جواب می ده...تو که زشت هستی...
میگم خوب یعنی زشت تر از این بودم خاص میشدم...
میگه مگه کم زشتی دخترک احمق...
میگم خوشگل نیستم ولی اونقدر ها هم که میگی زشت نیستم...
میگه نه قیافت برای خاص شدن بدک نیست...فقط یه کم بی خیال جزییات شو...
میگم پس چرا خودت انقدر درگیر جزییات بودی ...من بودم که آدمای داستانم و با پرز نرم روی لب زبرین
که اروم روی لب زیرین قرار میگرفت توصیف میکردم..؟!
میگه تو خودت و چی میگی که وای می ستی کنار پنجره شاشیدن یک پسر و تماشا میکنی..
میگم خوب برای اطلاعات عمومی لازم بود...والا ...
میگه روی چیزای دیگه نمتونی زوم کنی....ول کن دستگاه مستگاه های جنسی رو...
برو تو کف ذهن....
میگم من آخر ذهنم..من ذهنم انقدر درب و داغونه که اگه بخوام بهش بیشتر فکر کنم...
حالم بدتر از این میشه...همین که یه سری اتفاقات و می تونم پیش بینی کنم برام بسته...
فکر کنم اگه تو بچه گی یه بار دیگه تصادف می کردم الان حتما یه چیزی شده بودم...
ابری که روی صورتش بود روم اروم کنار میره...میگه چرا میخوای حتما یه چیزی بشی..؟
مگه الان چیزی نیستی..؟!
میگم منظورم از چیزی بودن فایده رسوندن به آدمای دیگه است...
دوست دارم وقتی مُردم حداقل یه کار با فایده برای ادم ها کرده باشم...
آروم آروم باد کم و کم تر میوزه و هیبت تولستوی در حال نا پدید شدنه....
فقط صداش از دور دست به گوش میرسه....
هی دخترک اگه میخوای کار با فایده ای کرده باشی زیر کتری رو خاموش کن تا آبش تموم نشده...!