یه روز سرد اردیبهشتی...
بفهمی نفهمی هوا برای ان موقع از سال زیادی سرد بود...
بفهمی نفهمی زن سردش شده بود..
و بفهمی نفهمی شوهرش به او خیانت..
بفهمی نفهمی ۷ ماهه بار دار بود...
و بفهمی نفهمی خیلی سخت است آدم در چنین شرایطی به خیانت کاری همسرش پی ببرد...
بفهمی نفهمی موقعیت از این بغرنج تر هیچ کجای دنیا پیدا نمیشود...
بفهمی نفهمی زن خودش را با کارد اشپزخانه کشت...
تا بفهمی نفهمی همسرش را تنیبه کرده باشد..
مرد با معشوقه ی جدیدش توی یکی از هتل های ۵ ستاره عشق و حال میکند...
بفهمی نفهمی زنش اخرین نفس هایش را میشکد و می میرد..
بفهمی نفهمی مرد دیوانه میشود..
الان توی تیمارستان است..
بفهمی یا نفهمی هیچ دخلی به ما ندارد...
بفهمی نفهمی داستان هایم ته کشیده...
مرد هم دو سال بعد خودش را توی دستشویی تیمارستان با شلنگ خفه میکند..
بفهمی نفهمی آدم ها زیادی لوس اند...
بفهمی نفهمی تقصیر من نبود...
خیانت مقصر بود ...مرد مقصر بود..معشوقه مقصر بود..
و البته کارد اشپزخانه از همه مقصر تر بود...
باد می اید ...
و هوا برای این موقع از سال زیاد سرد به نظر میرسد..
بفهمی نفهمی...تو هیچ چیز نمی فهمی...