من همه چیز را به خودم می گرفتم حتی مُردن را...!
ذهنم یخ زده...
دستانم...
چشمانم...
پاهایم...
تمام بدنم به جز قلبم...
قلبم در مبارزه ای غیر منصفانه برای سر پا نگه داشتنم تلاش می کند...
آخ...
آخ که من می ترسم تو دیر برسی و قلبم در این مبارزه ی ناعادلانه جانم را به باد فنا دهد...
چیزی به خط پایان نمانده...
و من هنوز چشم به راه آمدنت هستم..
لنگه کفش هایم پاره است و دستانم یخ زده...
چشمانم خیس است و عینکم شکسته...
گریبانم چاک چاک است و گوش ها یم زخمی..
دلم تکه پاره و خون آلود است ولی همچنان می تپد...
من در این مبارزه پیروز می شدم...
"اگر می دانستم " گلابی های سرزمینم را چه کسی برداشته...؟!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:57 توسط سمیه
|