ببار آهسته و بی وقفه ای باران...!
کاریش نمیشه کرد...
زوری که نیست...
نوشتن و میگم...
که من هی هر روز و هر روز بیام اینجا بگم...
باد می آمد و هوا خوب بود..
باد پرده ی زرد و کهنه ی اطاقم را تکان میداد..
تسبیح ها روی دیوار رقصشان گرفته بود از بادی که از لای پنجره می امد...
تسبیح ها خوشبخت ترین شی توی اطاقم بودند...
جایشان راحت بود و بی واسطه با خدا گفتگو میکردند..
و ما چرا انقدر دنبال واسطه بودیم برای حرف زدن با خدا....
مداد رنگی روی میز هم خوشحال بود چون کاری به کارش نداشتم...
فقط بود که بگوید هستم....
جغدی روی درخت توت پلک هایش را دو بار بر هم زد و نگاه زردش را انداخت بر سایه ی
پیکری بلند قامت که از پشت به من نزدیک میشد...
صدای آکاردئون هم این بار بود ....که پسر بچه ی کوتاه قامتی مینواختش و همسایه ها از
پنجره برایش پول میریختند ...
اگر میشد تصویر را آهسته کرد عجب تصویر نابی میشد پسرک زیر باران اسکناس ها
آکاردئون می زد و میرقصید شاید همسایه ها به خاطر رقصش پول روی سرش میریختند...
شاید هم دلیل دیگری داشتند....
شاید دلیلش کفش های سوراخش بود...انگشتان زخمی اش بود...چهره ی خاک گرفته اش بود...
دستان لاغرش بود...با ناخن های چرکش...
پسر میچرخید و میرخصید زیر باران اسکناس ها و من دوست داشتم آن شب هیچ وقت سحر نشود...
و پسرک هی برقصد و برقصد و ما تماشایش کنیم...
نم نم باران بود که می بارید بر سر پسرک ...
انگار فیلم تمام شده باشد پنجره ها یکی یکی بسته شد...
پرده ها کشیده شد...
پسرک روی زمین خم شد و اسکناس ها را جمع کرد...
من اما هنوز پشت شنجره نشسته بودم...
به خط وسط کوچه نگاه میکردم به جای خالی پسرک...
به زمینی که باران رد پاهایش را گرمای حضورش را می شست و میریخت توی جوب آب...
برگشتم توی اطاق...
باد همچنان میوزید بوی باران و عطر سبزینه ی گیاهان نم دار میریخت کف اطاق...
من روی زمین زانو زدم دستانم را در هم گره کردم و اینبار خدا را جدی تر از همیشه ستایش کردم...!