مرد عشق را پیچید لای یک برگ کاغذ...

لوله اش کرد ..

گذاشت گوشه ی لبش...

امان از اینکه مرد...

نمیدانست...

عشق ...

نه دود می شود..

نه بخار...

نه خاکستر...