تعطیلات اجباری فرشته های اسمان٬ طبقه ی پنجم...
چه کار داریم میکنیم ما آدم ها روی زمین...
که خدا مجبور شده فرشتگانش را نوبتی بفرستد تعطیلات...؟!
چه کار کرده ایم که انگشت فرشتگان از نوشتن بار گناهانمان تاول زده....؟
و شانه هایشان غوز در آورده...
وشبیه به هر چیزی هستند الا فرشته...
چه کار کرده ایم که بالهایشان کنده شده...لا به لای بال های کهنه شان تار عنکبوت بسته...
چه کار کرده ایم که فرشتگان فرصت بال زدن ندارند....؟
چه کار داریم میکنیم...؟!
نسل فرشتگان دارد منقرض میشود...
از دست ما...
از دست آدمیان....
چه کار کردیم که فرشته ای بعد از نوشتن نامه ی اعمالمان سکته کرد ...
و ماشین امبولانس ساعت ها پشت ترافیک خیابان شریعتی ماند تا فرشته چکه چکه تویش جان داد
و مُرد...
به همین راحتی...
با چه کسی لج داشتیم...
با خودمان....
خودمان را دو دستی داریم فدای ندانم کاری مان میکنیم...
فرشته ها را هم به بازی گرفته ایم این وسط...انگار...
و هیچکس ندید و نفهمید که فرشته ای زیگیل داشت...اما از ترس اینکه کسی زیگیل هایش را ببیند
خودش را توی خانه حبس کرد ....و آنقدر آب در هاون کوبید تا جان داد...
وکسی ندید و نفهمید که آن فرشته...
فرشته ی شانه ی چپم بود...
و خودش را مدت ها به خواب زده بود..
تا نبیند که چه گهی میخورم...!
فرشته ی شانه ی چپم چند وقتی است مرده...
و هنوز انگار کسی جایش نبامده...
تا بنشیند روی شانه ی چپ دخترکی که خودش دلش میخواست یک روز فرشته باشد...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرشته لیوان قهوه اش را سر کشید....
پولش را روی میز گذاشت...
کنار خیابان ایستاد ....
تا با مرد پولداری شبی را تا صبح سر کند...
تا برای بچه هایش بستنی قیفی بخرد...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳۰ سال بعد ....
فرشته مُرد....
خدا بعضی اوقات در کار بنده هایش میماند...
به خاطر همین فرستادش بهشت...
طبقه ی اول...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و داستان فرشته ها همچنان ادامه دارد....!
!
!
!
!