نوک انگشتای من شبا سردش می شه...!
پدر بزرگ همیشه می نشست آنجا...درست پشت سرت...توی کنج خیالم ...بعد کلاه
نمدی روی سرش را صاف می کرد و چینی بر هزاران چین پیشانی بلندش می انداخت و نگاهش را از
پشت عینک انگار بخواهد از من عکس سه در چهار بگیرد تیز میکرد و بعد از دو سه بار پلک زدن ظرف
اناری که برایم دان کرده بود را هُل میداد روی میز پر از دست خط های نستعلیقش ...
چطور انار ها را دان میکرد که حتی یک شتک از آب انار ٬کاغذهای روی میزش را قرمز نمی کرد...
دستانش هم هیچ وقت نه نوچ میشد نه قرمز...انگار اصلا دستش اناری نبوده....
سیاه هم نمیشد...
به پاهایش حالتی شبیه چهار زانو میداد و جوراب دومی را روی جوراب اولی می کشید تا مطمئن شود
انگشتانش یخ نزده...
توهمی بود از دوران جوانی که همیشه مادر بزرگ وقتی با گوشه ی چادرش عینک ته استکانی اش
را تمیز میکرد برای ما تعریف می کرد و ما میخندیدیم به یک واقعه ی هولناک...
یخ زدن پای پدر بزرگ آن موقع ها که کوچک تر بودیم خنده دار بود اما الان...
قضیه خیلی فرق میکرد...
مادر بزرگ سال پیش از دنیا رفته بود و پدر بزرگ تنها شب ها را به روز و روزها را به شب میرساند..
بارها حرفش شد برایش زن بگیریم...حرف مادربزرگ را با عوض کردن زن به جای مرد اینچنین
بازگو میکرد : خدا یکی زن هم یکی...تکه کلام خانم جان بود آن روها که میگفت مرد یکی
خدا هم یکی...حالا جفتش اینچنین با تنهایی اش کنار آمده بود و عصرها هنوز آب میداد به
شمعدانی های پشت پنجره که خانم جان موقع رفتنش چقدر سفارششان را کرده بود...
پدر بزرگ همیشه حرف های معنی داری میزد یکی از روزهای پاییزی بعد از تعطیل شدن
از مدرسه برای اینکه مطمئن شوم انگشتان پایش یخ نزده راهم را کج کردم طرف کوچه باغی
که خانه ی پدر بزرگ انجا بود...قدم نمیرسید به زنگ در کوله ام را در می آوردم میگذاشتم زیر
پایم تا دستم برسد به زنگ...
هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد....نگرانش شدم...
پدر بزرگ این موقع روز عادت داشت توی لیوان کمر باریک لب طلایی اش چای دارچینی
بنوشد و اگر کتابی باشد بخواند یا نهایتا رادیویی باشد که گوش دهد...
اما آن روز من ساعت ها پشت در ماندم.....اما خبری از پدر بزرگ نشد...
شب وقتی همه ی فامیل جمع شدند در را شکستند و پدر بزرگ را دیدند که
پایش را تا زانو توی حوض آب کرده بود
و فقط همان یک تکه از آب حوض دور پای پدر بزرگ یخ زده بود...!