این هم مرگ ٬ درست پیش از چای عصرانه...!
مدام دنبال راهی برای خودکشی بودم . که آن دنیا هم بشود سر فرشتگان مخصوص
بازپرسی را یک جوری شیره مالید ٬ که نه به جان فرشته کوچیکتون ما خودکشی نکردیم...
چه غلطا..اصلا به ما میاد خودکشی...اعوذبالله...
خلاصه گشتیم و گشتیم تا انگار خدا هم با این تصمیم گیری ما کمی تا حدودی حال کرده بود
کتابی را بر حسب اتفاق جلوی چشمانمان انداخت که تویش نوشته بود :
" ویرجینیا وولف سنگی در جیب کتش گذاشت و توی رودخانه رفت و غرق شد.."
خلاصه ما هم که دنبال نشانه ایم و در دلمان گفتیم این هم نشانه ای از سوی خداوند
برای اینکه به ما حالی داده باشد که این یه دفعه رو چشم پوشی میکنم...
خلاصه ما طبق دستور رفتیم برای خود یک کت خریدیم...
رودخانه ای هم در همین حوالی بود که فقط سنگ نداشت...
اما گل و گیاه فروشی کمی بالاتر از پیچ رودخانه سنگ داشت...
سنگ ها را یکی یکی بعد دو تا دو تا بعد سه تا سه تا بعد چهار تا چهار تا بعد
پنج تا پنج تا و بعد مُشتی مُشتی توی جیب های کتم ریختم و بعد رفتم روی پل
دماغ گیرم را زدم...ساعتی دور دستم نبود تا باز کنم ..ولی جوراب و کفشم را در اوردم...
آخر خودتان حساب کنید که تحمل یک جوراب خیس با کفش خیس چقدر می تواند سخت باشد...
عینک را صبح گذاشته بودم لبه ی میز بالای تختم تا اگر بامداد و پامچال بیدار شدند بببینند
و کلا وقتی یک آدم عینکی خودکشی میکند اول از همه عینکش خبر دار می شود...
تمام روزهای خوش و بامزه و بی مزه ی زندگی ام را به یاد آوردم...
نان خامه ای ام را از توی کیسه در اوردم ...
فلاکس چایی را دوبار تکان دادم تا حسابی رنگ بگیرد...
یک لیوان چای برای خودم ریختم با نان خامه ای خوردم...
بعد تازه یادم افتاد چرا امده ام روی پل ....در فلاکس را بستم...
کیسه ی نان خامه ای را توی جیب کتم روی قلوه سنگ ها فشردم...
دستانم را جلوی چشمانم گرفتم و توی دلم یک لحظه این جمله را گفتم...
" خدایا ببخشید ..من چاره ی دیگری نداشتم...
دیگر همه چیز تمام شده بود...
حتی همین نان خامه ای را هم خوردم به هوای اینکه شاید ان دنیا نان خامه ای نباشد و تو می دانی
این آخرین نان خامه ای ست که میخورم...و تو میدانی که من چقدر عاشق نان خامه ای هستم..
و البته چقدر عاشق تو هستم...
خواهشا من را به جهنم نفرست چون مگویند انجا نه شکلاتی پیدا می شود نه رود شیر و عسلی...
پس خواهشا خودت ما را دریاب و بدان اگر همه چیز برایم تمام نشده بود هیچ وقت دست به
همچین کاری نمی زدم...قوربونت..."
صدای شلوپ آب که بلند شد فهمیدم بله توی آبم و جرات خودکشی کردن را هم داشته ام...
زیر اب بودم و لنگه کفشها و قوطی کنسروهایی بود که از کنارم رد میشد...
من زیر آب شروع به حرکت کرده بودم درست به سبکی همین زباله هایی که توی جوی آب ها
می بینیم و حسرت اینگونه شنا کردنشان روی آب را میخوریم...
بعد از مدتی دیدم...عمق آب کم و کم تر میشود و من هنوز کاملا نمرده بودم خوب چون هنوز
نفس میکشیدم...
به خاطر همین خودم را به زور چسباندم به یک تخته سنگ زیر آب و شروع کردم به شمردن..
یک..
دو...
سه...
چهار..
پنج...
شش...
هفت...
هشت...
نه....
.............
نشسته ام رو به روی دختری با موهای طلایی اش که تا شانه اش می رسد و کسی انگار
برایش بافته که پیش خودمان بماند من برایش بافته ام و هر وقت که شل میشود میآید میدهد
به من تا دوباره برایش ببافم...
شاید روزی ۱۰۰ بار بلکه بیشتر این کار را برایش میکنم...
اینجا به ما خیلی خوش میگذرد ...
تغریبا بیست نفری می شویم..
البته با من بیست و یک نفر...
بدون من بیست نفر..
خوب چه فرقی میکند..
هر روز ساعت ۱۰ صبح به ما بستنی نسکافه ای میدهند..
ساعت یک و نیم روزهای دوشنبه و چهارشنبه پاستا داریم...
ساعت یک و نیم روزهای شنبه سوپ کلم...
ساعت یک و نیم روزهای سه شنبه خوراک مرغ با نخود فرنگی..
ساعت یک و نیم روهای پنج شنبه هم ماهی قزل آلا..
ساعت یک و نیم روزهای جمعه هم ....هیچی نداریم...
چون جمعه است و همه رفته اند برای مرخصی و هر دفعه یکی حاضر میشود تا غذا درست کند..
ولی هر دفعه یا سوخته یا شور شده...
جمعه ها کلا گشنگی می کشیم...
هر شب هم به ما سوپ میدهند به استثنای روزهای جمعه و روزهایی که ظهرش هم سوپ خوردیم..
روزهایی که ظهرش هم سوپ خوردیم شب سالاد میخوریم تا چاق نشویم...
اینجا همه رژیم غذایی مان را باید حفظ کنیم...
و گرنه چاق میشویم...
و اگر چاق شویم یعنی اینکه دیگر سالم نیستیم..
این را آقای اف . مکنزی میگوید...
همان که مدیر اینجاست..
راستی یادم رفت بگویم اینجا تیمارستانی حوالی شهر سن پترزبورگ است
تیمارستانی بزرگ و مجهز که
هر یک روز در میان به ما شوک برقی هم میدهند...
و راستش را بخواهید من عاشق این شوک ها هستم ...
چون تمام رگ های مغز آدم را قلقلک میدهد...
آقای اف . مکنزی عقیده دارد من دختر خوبی هستم...
و چون دختر خوبی هستم میگوید تا پایان عمرت میتوانی در اینجا بمانی...
راستش را بخواهید اینجا همه چیز هست...
خیلی هم خوش میگذرد..
فقط یک بدی دارد ...
اینجا نان خامه ای ندارد...!