کاش می شد آدمی اندوه را از پنجره بریزد بیرون...
من بودم...
کلاغ سیاه بود....
ماه بود...
آسمان سیاه و تاریک بود..
ماه بین لوله ی دودکش همسایه مان گیر کرده بود..
کلاغ روی سیم های برق نشسته بود..
و من روی صندلی لهستانی گوشه ی اطاقم در حالیکه دستانم را در هم گره کرده بودم
از پنجره به این منظره می نگریستم...
همه چیز از توی پنجره جان می گرفت و می ریخت تو ی اطاقم که فقط نور مهتاب
شتر دو کوهان روی گلیم را به زور نشان می داد..
سالها بود که من کنج اطاق روی همان صندلی لهستانی نشسته بودم...
احساس می کردم آدم ها آن آدم هایی نیستند که من تا به حال می دیدمشان...
تا ان روز که دقیقا فهمیدم من آدم ها را در ذهن خودم ان طور که دوست دارم می سازم..
و بعد عاشق چیزی که خودم در ذهنم ساخته ام میشوم...
و آدم ها ..
خوب آدمند و آن چیزی نیستند که ما توقع داریم باشند..
و شاید هم باشند ولی وانمود میکنند چیز دیگر ی هستند..
ورای تفکرات ذهنی ما...
آدم ها مثل همیشه دنبال یک تکه نان می دویدند...
و من سعی میکردم کمتر چشم در چشمان مردی ژنده پوش بیاندازم ٬ که چطور از سطل اشغال کنار
رستورانی ساندویچ گاز زده ای را توی کیسه ی سفید پشتش می اندازد و می برد شاید سر سفره ای
بگذارد که خودتان بهتر میدانید که چه می گویم...
یکی از دلایل دیگری که من را خانه نشین کرد ندیدن همین تصویر بود..
آدم مگر چقدر میتواند آه بکشد...
چقدر باید خون از قلبمان به واسطه ی هر آهی که میکشیم بچکد..
مگر این قلب کوچک ظرفیتش چقدر است..؟
تا بتواند هر روز صدها کودک فال به دست را از خود براند....؟
به خداوندی خدا اگر حافظ میدانست شعرهایش را میفروشند و برای خودشان غذا میخرند...
تا دنیا دنیا بود شعر می سرود تا انقدر فالهای پاکتی دست این کودکان تکراری نباشد..!
هیچ وقت نفهمیدم چرا آدم ها وقتی پیر میشوند می روند پارک..
یا می نشینند کنار در خانه شان ادم ها را تماشا میکنند...
حالا که خودم پیر شده ام فهمیدم ..
آدم های دورو برشان تنهایشان میگذارند...
میروند توی پارک..کنار در خانه تا آدم های جدیدی را پیدا کنند...
اما من ..
دنبال آدم جدیدی نبودم..
من دنبال همان آدم قدیمی خودم بودم...
همان که یک روز دلم با دیدنش لرزید...
و به خدا دروغ نبود که عین واقعیت بود...
..................
موهایم نقره ای شده...
اما یک شانس بزرگی که آوردم این است که هنوز توی اطاق خودم هستم...
کنار تخت خودم..بالش شب های تنهایی ام...که هنوز بوی نای اشک های شب های
گذشته را میدهد...
لیوان ها ..میزم...همه چیز دست نخورده مثل روز اول است..
با این تفاوت که موهایم نقره ای شده..
و پوست دستانم چروک ...
روی دست چپم بیست لک دارد....
و دست راستم چهل و دو تا...
شاید چون دست راستم را بیشتر مورد استفاده قرار میدادم...
جوهر توی خودکار ها هنوز پر است...
کاغذ دفتر ها هنوز سفید است...
من پیرزنی از نسلی بودم که نه کودکی اش را فهمید ..
نه جوانی اش را....
کلاغ سیاه روی سیم های تلفن شاهد من است..
ماه شاهد من است..
پنجره شاهد من است.....
به اضافه ی زاویه ی دیدی که من از اینجا نظاره گرش هستم...
............
خرداد که می آید دلمان میگیرد...
همینطوری از سر بیکاری...الکی..
دستانم خشک شده انقدر که قادر به تکان دادن بند بند غضروف های انگشتانم نیستم..
همان دستانی که چقدر دلت میخواست روزی برای تو باشد..
اما نشد...
من هم هیچ وقت نگذاشتم از آن کسی شود..
برای کسی شود....
من با اینکه خرداد است..
با اینکه دلم گرفته است...
با اینکه کلاغ روی سیم برق نشسته است...
با اینکه ماه لای لوله ی دودکش خانه ی همسایه گیر کرده است...
همچنان چشم به راه آمدنت می مانم...
چون میدانم کلاغ روزی از روی سیم تلفن می پرد...
ماه بالاخره خودش را خلاص میکند...
و پنجره ی اطاقم یک روز بسته می شود...
................
ـ چیزی می نوشتی....؟!
ـ نه....
بله...
یک لیوان آب....!