حس...

حس یخ زدگی انگشت پای چپم در صندل تابستانی ام...

حس معلق ماندن از تیر چراغ برقی که آن سوی دشت ها تا نیمه توی زمین

فرو رفته....

حس تنهایی و زنگ زدگی منبع آبی حوالی جاده ی ورامین ـپاکدشت...

حس ریخته شدن فضله ی گنجشکی روی برگ تازه به دنیا آمده ای در بهار...

حس همین گل های زرد و مهربان کنار حاشیه ی ریل قطار...

حس سوت کشیدنش توی گوش خانه های نزدیک ...

حس عجیب و خالی امام زاده ای بی خیال در دل بیابان...

حس پر بودن یک ابر بدون خالی شدنش...

حس بیرون زدگی از خطوط پیچ در پیچ و دراز جسم...

حس قرمزی شیروانی کلبه ای خرابه کنار جاده ی آبعلی..

حس خط کشی منظم شیارهای زمین های کشاورزی...

حس لطیف فرو برون انگشت اشاره توی آب حوض...دست زدن به دُم ماهی ها..

حس قلقلکشان...حس ترسشان..حس عادتشان...و بعد بوسه زدن به انگشت اشاره ات ...

حس اتوبوسی آبی و خالی از مسافر...

حس ....

حس ...

حس...

حس لامسه ی قوی برای حدس زدن اشیا در دل تاریکی شب...وقتی برق ها میرود یا

فیوز می پرد...یا تو دلت خواسته چراغ ها را خاموش کنی...

در تاریکی دنبال چیزی بگردی توی اطاقت که اصلا از اول هم نبوده....

اما تو دلت میخواهد به زور هم که شده پیدایش کنی ...

چون دلت میگوید هست...حتما هست...

باید همین دو رو برها باشد...زیر تخت...روی میز...

کنار آینه...پشت قاب عکس...زیر شمع...

روی سقف...روی هره ی پنجره...

زیر بال گنجشک ها شاید هم کبوترها...

آخ...

که من مثل همیشه  دیر از خواب بیدار شدم و

 کلاغی گرسنه عشق را از لبه ی پنجره دزدید و رفت..!