شیشه خرده های ریخته شده وسط جوی آب با پسوند درخت چنار...
حافظه ام زیاد قوی نیست....یعنی از اول هم همینطور بودم ...هیچ وقت هم سر میز صبحانه
حلوا شکری نخوردم...مامان داد می زد بخور برای حافظه ات خوب است...
میگذاشت لای نان میداد دستم میگفت بخور ....تا رویش را بر میگرداند سریع میدویدم
کنار پنجره میگذاشتمش کنار هره ی پنجره که گنجشکی ٬ کلاغی بیاید برش دارد
ببردش برای جوجه هایش تا حافظه شان تقویت شود و راه خانه ی ما را هیچ وقت از
یاد نبرند...
حالا شده کار ما توصیف اتفاقات امروز...
مترو...
زیر زمین...
خنک ...
عمیق....
سرد....
اگر کمی خلوت تر بود جان میداد برای خودشناسی...
خانمی می اید نزدیک...آستین های نخی خوبی دارد...اما مشکی نیست...
بالاجبار قهوه ای اش را بر میدارم که نزدیک تر است به رنگ مشکی ...لحظه ای بعد
دختری با استین های مشکی اش وارد میشود....
حس عجیبی تو را وا میدارد بروی دست روی شانه ی زن بگذاری بگویی نمی شود این را پس بگیری
تا من از دختر تازه وارد مشکی اش را بگیرم....
بعد دوباره توی دلت میگویی چه تفاوتی است بین رنگ ها ...؟
حالا مشکی باشد یا قهوه ای....
دختری نشسته با چادر کودری اش با گل های سبزش و دمپای بنفشش و ککش هم
نمیگزد انگار که این دو رنگ چه ربطی بهم میتواند داشته باشد...
از سبزی گل های چادر تا بنفشی دم پایی لا انگشتی میشود از اینجا تا خال گوشتی کنار
دماغ پدر بزرگ پیر و مُرده ام که تازه گی ها درخت بالای سر قبرش را در ابن بابویه
یک جا از ریشه در اورده اند و من نمیدانم درخت بالای سر قبر یک مرده به درد چه کسی میخورد
از پدر اگر بپرسی ربطش میدهد به کینه ها و بدخواهی های فامیلی...
مادر هم نظر جالبی دارد.. مگر مجسمه ها را ندزیدن...حالا درخت هم روش....
دختری میزند به پهلوی راستم که چون با آرنجش میزند احساس چندش آور گیر کردن آرنجش لای
دنده هایم مرا آزار میدهد و این مردمان چرا بلد نیستند از انگشتان و دستان خود استفاده کنند ..
می شود جز آن دسته از امور که اگر ربطش دهی به ماورالطبیعه راحت تر میتوانی چشم از دونات های
کهنه ی پیرزنی که صدای مردانه دارد بگذری و خلاص شوی...
و برگردی در چشمان دخترک زُل بزنی و قبل از اینکه بخواهی بگویی هوی...چته...؟چه خبره خانم...
از این دخترهای لکاته دیده ای...؟
از همان هایی که کافی است با پا بروری روی نوک کفششان ...شروع میکنند عربده کشی...
حالا فکر کن کسی که پایش را لگد کرده یک دختر چادری مظلوم هم باشد...
بیا درستش کن...
من نه قضاوت میکنم نه ارزش میگذارم...
ولی انصافا بعضی اوقات با هم بد برخورد میکنیم...سر هیچ و پوچ..سر بی حجابی و بد حجابی...
با حجابی و با حجابی...
سر روسری و چادر ....به قول شاعر حجاب از آن صورت زیبا بر دار که فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد...
شعرش باید همین می بود چون وقتی نگاهم در نگاه دختری که حالا آرنجش را به زور
از لای دنده ی دوم و سومم بیرون می کشید انداختم....موج
...موج....
موج...
ها...
موج گیسوی ترا ما خریداریم بیا و ما را به در آر از این غم تنهایی...
وه....همین الان اومدش دممان بسی غیژ...
خلاصه سرتان درد نیاید دختر رو کرد به من گفت تو میدانی این سرمه های عربی خوب است یا نه...؟
خوب من چه میتوانستم بگویم وقتی فروشنده اش زل زده توی چشمانم و من چاره ای نداشتم جز
آنکه سرم را تکیه بدهم به
شیشه ی مترو و زیر لب خودم را خلاص کنم با این جمله...
من تا حالا سرمه ی عربی توی چشمام نکشیدم....!
.......
و اما شیشه خرده ها بود که ریخته شده بود توی جوی آب...
بس که جوب آب نداشت...
بس که من دلتنگ بودم لابد....!