شب بود هوا سرد نبود بارانی هم نبود اصلا

من بارانی نداشتم آن موقع شب...

اگر هم داشتم هیچ وقت نمی پوشیدمش بس که بارانی ها یم را برایم بزرگ میخریدند...

همیشه مانتوها گشاد بود

آستین ها دو دور دور مچ دست تا میخورد تا بیاید روی

خط چهار انگشتمان بایستد...

کفش خواهرهای بزرگترمان را می پوشیدیم و کیفمان اگر نو بود از خوشحالی رنگمان می پرید آنقدر که

دیگر فرقی نبود میان رنگ صورتمان با گچ دیوار که از زیر شوفاژ خانه آب پس داده بود و رنگ دیوار از گچ

 جدا شده بود و هر روز ما میرفتیم کنار شوفاژ یواشکی پوسته های دیوار را می کندیم بعد خردش

می کردیم بعد شاید می ریختیشم از پنجره بیرون هورا میکشیدیم که آخ جون برف..برف...

بعد بزرگ تر که شدیم سوار ماشین شدیم دلمان بزرگ تر شده بود آدم های زیادی را تویش جا میدادیم

من فریاد میزدم نه ....

عاشق من می شوی بشو ولی اگر شدی حق نداری شب ها بخوابی

 باید تا صبح بیدار بمانیم من از شب ها می ترسم از بچگی شب ها خوابم نمیبرد .

از دیو میترسیدم از جن و پری تا صبح عق میزدم پشت تخت از ترس از استرس از سرفه که نکند صدای

سرفه پدر را بیدار کند..

پدر داد میزد نماز ...آن هم کی ...درست جمعه شب ها سر سریال قصه های جزیره...به زور وضو

میگرفتی چادر سر میکردی نماز میخواندی ولی گوشت پیش سریال بود ...رکعت دوم را با سوم یکی

میکردی نماز چهار رکعته گاهی اوقات هشتاد رکعت می شد گاهی دو رکعت گاهی نیم رکعت بستگی

داشت تلویزیون ان موقع شب چه چیزی نشان بدهد یا چه موقع از روز باشد نمازهای صبح توی تاریکی

خانه مجبور بودی با پای برهنه بروی تا دستشویی با آن دمپایی های خیس که خواب را از چشمانت می

پراند و من از آن موقع تا به حال به هر چه دمپایی خیس است حساسیت دارم...

چادرت را میکشیدی روی صورتت با وز وز پشه ها شروع میکردی ...

دو رکعت نماز صبح میخوانم برای رضای خدا...

اصلا برویم عقب تر از آن

 روزی که با مادر رفتیم امام زاده صالح مادر برای دایی هایم دعا میکرد

که بهشان پول بدهد وسلامتی و من شش ساله بودم که خدا را دیدم نشسته بود بالای گنبد خراب

خروبه ی امام زاده صالح در یک دستش کیسه ای از پول بود و در دست دیگرش یک کیسه پر از باربی و

شکلات ..

پدر باربی نمیخرید میگفت عروسک بهتر است...مگر این عروسک ها چه ایرادی دارد...

از ان عروسک های توپول با موهای وز وزی شان که دوبار می بردیشان حمام و روی سرشان شامپو

 میکشیدی یا چشمانشان بسته میماند یا موهایشان کرک میشد یا رنگ چشم و ابروهایش پاک میشد

یا دستش میشکست یا پایش  و چشم عروسک ها همیشه میافتاد توی سوراخ کف حمام...

هنوز وان نگذاشته بودیم...از وقتی وان گذاشتیم پدر باربی هم خرید..یک هفته حرف نزدیم تا خرید...

حالا باربی ها شنا میکردند توی وان که تا لب پر از آب بود و من و خواهرم با کف های صابون که توی لیف

بود حباب درست میکردیم و چقدر طعم صابون داروگر و و شامپوهایش توی دهنم پیچیده ...

بزرگ تر که شدیم باربی ها را ریختیم توی یک کیسه گذاشتیم ته کمد ...یادمان رفته بود چقدر برای

داشتنشان زحمت کشیده بودیم انگار...

توی چشمم که زل زد..احساس کردم عاشقش شدم...دلم لرزید ...دستانم یخ زد...

اما او نفهمید ...فقط گفت انگشت بزن...من هم زدم...!