یبوست افکاری هم بد دردی است...
شازده نشسته بود بالای سر فخری میگفت لخت شو..
فخری با گریه داد میزد من هنوز پاک نیستم...شما رو به روح فخر النسا رحم کنید...
شازده از خود بی خود بود ...
لش فخرالنسا را انداخت پایین تخت ...دست انداخت گوشه ی لباس فخری
کشان کشان آوردش لبه ی تخت گفت بخواب...
فخری گریه میکرد ..شیون میکرد ...فریاد میکرد...هر کاری که میکرد به خودش مربوط میشد
و سرنوشتش که برایش اینطور رقم خورده بود...
تاب دیدن این لحظه را نیاوردم پرده ی پشت در را کشیدم و هر چه در راهروی
چوبی و قدیمی خانه با کفش های پاشنه بلندم تق و توق کردم ٬ باز هم میان
سر و صدای کفش پاشنه بلند ورنی ام صدای آه و ناله ی فخری و نفس نفس زدن های شازده
را شنیدم...
به پا دری که رسیدم کنار حوض آیدین نشسته بود و به سوخته های کتاب هایش نگاه میکرد...
به دست نوشته هایش به شعرهایش که پدرش و اورهان سوزانده بودند...
میخواست فریاد بزند ...بگوید اخر این چه رسمی است..صدایش در گلویش گیر کرد...
در خانه را بست و رفت..
حالا صدای پاشنه های کفش مرا آزار میداد...
کفش هایم را در آوردم گذاشتم زیر بغلم دویدم توی کوچه داد زدم ایدین..
ایدین...
برگرد ...پدرت نفهمید ....خریت کرد...وضع را از اینکه هست بدتر نکن...
ایدین....آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود...
تمام کوچه را پیاده رفتم تا رسیدم به یک بن بست آمدم برگردم...
دیدم ته کوچه را بسته اند...
یک عده موتور سوار ...
اشک توی چشمانم جمع شد...
نه راه فراری بود نه راه پیش...
من توی یکی از کوچه پس کوچه های نرسیده به میدان انقلاب گیر کرده بودم..
و وضع و حالت روحی وجسمی ام کاملا با انصاف موتور سواران سر کوچه بستگی داشت...
انصاف ..
از آن دست کلماتی است که در فرهنگ عمید هم معنایش نیامده...
اگر معنی اش را یافتید خواهشا ما را هم خبر کنید تا یک عده را از پوشیدن لباس
مشکی و زجه های شبانه نجات دهیم...
این متن بر اساس شازده احتجاب نوشته ی هوشنگ گلشیری..
و سمفونی مردگان نوشته ی عباس معروفی..
و سر هم بند کنی اینجانب بود...
باشد که مورد قبول افتد ....
و در آخر اینکه شما را به خدا توصیه میکنم به دیدن جام جهانی....
با تخمه ی آفتاب گردون...
سیاست از ان دست چیزهایی است که مردم اگر تویش دخالت نکنند خیلی بهتر است..
سیاست از ان دست چیزهای جیزی است که مادر بزرگ همیشه میگفت نرو طرفش...
سیاست مثل چاقوی دو سر میماند...
از هر دو طرف میبرد و میکشد و رحم نمی کند...
اصلا بر فرض محال من را یک بی طرف فرض کنید...
امدیم و ما شلوغ پلوغ هم کردیم...
اخه قوربون شکلتون بشم به قول پدر محترم...شما حساب مردم دهاتی را هم بکنید دیگر...
خدا انشگت دستان را برای حساب و کتاب خلق کرده...
دهاتی منظورم این نیست که حتما شلیته بپوشی با دامن گلدار رنگی رنگی...
که امروز در خانه ی هنرمندان ما از این شلیته پوش های شیک را هم دیدیم..
دهاتی در معنی استعاریش یعنی بی سواد...بی فرهنگ....
حالا دیدی یهو یک چادر نشین ایل بختیار جز دهاتی ها نشد...
ولی یک مرد خوش پوش و شیک کروات زده ی بالا شهری دهاتی شد...
میفهمید که چه میگویم...
طبق یک حساب سر انگشتی اکثر مردمان این سرزمین دهاتی هستند...
پس قوربون شکلتون بشم جونتون رو برای یه عده دهاتی به خطر نندازید...
از ما گفتن بود ....
ولی دعا کنیم که خدا ریشه ی ظالم و از رو زمین بکنه ان شالله...