ما از هم می ترسیدیم...

یعنی الان که دقت میکنم می بینم ترس نبود...

یک حس عجیب دیگر بود که خوب چون دایره ی واژگانم همیشه ی خدا ضعیف است

واژه ی بهتری برایش پیدا نمی کنم...

اینکه من خیلی وقت ها اول عنوان مطلب را می نویسم بعد متن را ٬ می شود یکی از مسایلی که

باعث شده این روزها چون اسم عنوان مناسبی پیدا نمیکنم نتوانم چیزی هم بنویسم...

اما قدیم تر ها اول متن را می نوشتم بعد عنوان مطلب  را از دل متن بیرون میکشیدم..

که  کار مقرون به صرفه تری بود چون لازم نبود سه ساعت زل بزنم به صفحه ی

مانیتور که دکترها چقدر می گویند اگر از کامپیوتر هم استفاده می کنید یک لایه

کرم ضد آفتاب به پوستتان بمالید بس که این لامصب از خودش اشعه بیرون میدهد...

و انقدر خر است که نمی فهمد من عاشق همان اشعه های مضر و گوش های بزرگش شده ام...

می دانم موقع خواندن این متن حتما یک دست به گوشت میکشی تا ببینی از ان گوش  بزرگی ها

هستی که من دوست دارم....

از انجاییکه نمی خواهم دلت را بشکنم از همین جا اعلام میکنم بعله عزیز من گوش های بزرگت

هم خودش یک حسن است...

نامش حسن نیست...این ویژگی اش که گوش بزرگی دارد یک حُسن است...

این روزها باید حواسمان به فتحه و ضمه و کسره ی حروف باشد..

گاهی وقت ها خیلی واژه ها به یک فتحه و ضمه ی اشتباه ما را به بد دردسری می اندازند...

لباس صورتی چرکی تنم است که هیچ وقت دوستش نداشتم..

اما اینجا فقط صورتی چرک است با آبی چرک ...

و کلا هر رنگی که بخواهد به زور خودش را بیندازد درست وسط پس زمینه ٬ محکوم

به چرکی و آلودگی است...

بوی خون آبه ی تندی میاید که خیالت را می برد آن گوشه کنار باغچه که هفته ی پیش

کامیون ها بار آهنشان را خالی کردند...

و من آن شب در تب می سوختم و این کارگرها بر سر هم فریاد میکشیدند و من در تب

میسوختم و دلم میخواست سرُم روی رگ دست راستم را بکنم ..بروم نزدیک پنجره فریاد بزنم...

برادر ...این موقع شب بار آهن خالی می کنی بکن..

فریاد زدن هایت دیگر چیست...؟

ف . دستانم را از خانه ی هنرمندان تا متروی هفت تیر توی دست هایش نگه داشت...

وقتی خداحافظی کردیم دستم را بردم نزدیک دماغم بوی آهن میداد...

دستم را میمالم به شلوارم جایی زیر مانتویم...

تا دست ب . را بگیرم تا از پله های مترو ببرمش پایین...

که سوار مترو شود ...حتی بلد نیست کارت مترو را از کدام طرفش میکنند توی جای مخصوصش..

سوار میشویم حرف میزند و حرف...

من سرم را تکیه میدم به میله ها...چشمانم درد میکند...دستم بوی تیر آهن میدهد..

نفسم بوی سیر...

شاید وقت دیگری باید کنارت می بودم...

نه الان ..

نه امروز...

نه دیروز...

نه حتی پس پریروز...

نه حتی خیلی وقت پیش تر از انکه با هم آشنا شدیم...

من هر چه هستم در آینده ات...

اگر تو بخواهی...

که اگر تو نخواهی ...

من حتما بعد از دیدن پیامکی که مرا دعوت میکند به تخت....

باید بمیرم...

آب شوم...

و چقدر سخت است از کسی که این همه میشناسی اش...

و فکر میکنی...

بگذریم...حتما رفتار خودم بوده...و گرنه چرا به کس دیگری پیشنهاد نمیدهند....

یک جای کار میلنگد و من مطمئنم از بوی تیر آهن دستانم و نفس سیری ام نیست..

باید جایی آن دور تر ها مثلا وقتی شش سالم بود و دختر رییس مهد کودکمان عروسک

 کوچک جاسویچی ام را که لخت بود و یک پاپیون قرمز روی موهایش داشت و برداشت و

من هر چه گفتم عروسکم را بده...گفت به من ندادیش...و من دیده بودم که توی کشوی

مادرش قایمش کرد...و من سکوت کردم...و وقتی مادرم سراغ عروسک را گرفت

گفتم عروسکم را داده ام به الهام...

همان دختر کچلی که توی مهدکودکمان سرطان داشت..

و کلاس اول بودیم که خبر دادند مرده ...

تنها دوست صمیمی ام توی مهدکودک الهام بود و پسری با موهای بلندش که من همیشه از

تای آستین پیرهن بافتنی ام آدامس خروس نشان بهش میدادم...

و هر وقت میخواستیم بازی کنیم من عروس میشدم و او داماد...

و من زیر پرده ی چرک مهد کودک که بوی خاک میداد همیشه نقش عروسی را بازی میکردم

که شوهرش را دوست نداشت...و بعد سفر های مارکوپلو میدیدیم...

و بعد میخوابیدیم...و بعد من بودم که اگر ارداه میکردم تا سه سالگی ام را مو به مو به یاد

می آوردم...

اما نمیخواستم....

موهایم را مدل تیفوسی کوتاه کرده اند...

خودم را که توی آینه نگاه میکنم غریبه ای هستم ...

با گوش ها و دماغ بزرگ و چشم هایی گرد...

توی چشمانم هنوز ترا می بینم...

خیالت راحت....

چه موهایم کوتاه باشد چه بلند...

در سایه ی مژه هایی که می افتد توی مردمکم....

صورتت را می بینم که از سجده میخواهد بلند شود و لب هایت که لرزان است و برای سجده ی

بعد در بسته میشود و من مهبوت خیره به در به جای صورتت که تا آنی پیش بود و دیگر نیست

می مانم...

و خدا خدا میکنم که ای کاش در یک بار دیگر باز شود...

تا ببینم مگر کدام رکعت نمازت بودی که انقدر طول کشیدی...؟!!!