بيا ستاره ها را بدزديم ..

بعد بمانيم  كه با اين همه ستاره ي باد كرده روي دستمان چه كنيم...!

_______________

زن ناخن انگشت اشاره اش را مي كشيد روي رگ غوزك پايش..

آدم را ياد صداي كشيده شدن ناخن بلند معلم هاي دبيرستان روي تخته سياه مي انداخت...

كاش مي دانست با اين كارش چقدر مرا آزار مي دهد...

_____________

25 سال بعد ..شايد هم 7 سال ديگر من آخرين نفس هايم را مي كشم..

خوبي اش اين جاست كه قبل از مرگم دكترها گفته اند شش ماه بيشتر زنده نيستم...

اين دكترها هم پيش گوهاي قابلي هستند...

چون من ساليان سال است كه قرار است 6 ماه ديگر بميرم ولي هنوز زنده ام...

آخ

______________


هيچ لذتي بالاتر از نوشتن با خودكاري كه جوهرش را پس انداخته روي غوز انگشت سوم دست نيست...!

كاغذ كاهي را فراموش كردم...

___________

خوبي اش درست اينجاست كه ما زنان نمي توانيم حتي در موقع مرگمان يك وصيت درست و حسابي

كنيم كه نسل اندر نسل ورد زبان ها شود و بچرخد..

باور نمي كنيد...لحظه ي احتضار يك زن و مرد را با هم مقايسه كنيم تا ببينيم حق با من است يا نه...!

زني در بستر مرگ :

هي پسرم بيا اينجا..بيا جلوتر تا عروس نشنود ...تا مي تواني بهش رو نده...

هي دخترم بيا اينجا...بيا جلوتر..تا داماد نشنود..تا مي تواني پول هايش را بگير..!

مردي در بستر مرگ :

_اين بلند گوي من كجاست...؟

_پدر..پدر..اينجاست..پدر..

_آن را نزد من بياوريد..

_ها..بله پدر ..پدر ..بله..چشم ..اين هم بلندگو...

_تا تهش را زياد كنيد..

_ها..بله..بله..پدر...اين هم زياد..تا تهش..

_خوب..اهم..اوهم...پسرانم..دخترانم...كلهم اجمعين...برويد هر كدام يك چوب

از كنار رودخانه پيدا كنيد و بياوريد..

_هي ..پدر ..پدر ..اينجا ما رودخانه نداريم..

_ائه..زمان ما رودخانه اي اينجا بود..

_آهان..همان رودخانه اي كه روس ها مصادره اش كرده اند..

_بله..بله..پسرم فراموش كرده بودم...خوب عيبي ندارد..برويد توي باغچه نفري يه چوب بياوريد..

_بله پدر..بله..ما همه رفتيم و چوب آورديم...

_حالا چوب هايتان را از وسط دو نيم كنيد..

_پدر..پدر..چوب ها را دو نيم كرديم...

_نه بابا...تنهايي تونستين...چطوري..؟

_پدر خوب زورمون مي رسيد...

_بله...بله..ز نيرو بود مرد را راستي ...ز سستي كژي آيد و كاستي..

حالا مردها با همين حرف هاي به ظاهر فلسفي اسطوره ي

تاريخ مي شوند و ما زنان بايد همچنان آلبالو و گيلاس هايمان را پاك كنيم و به حق خورده شده مان

با تاسف بنگريم...

شايد بهتر است ما زنان مثل گذشته سرپرستان تاريخ باشيم تا كاشفان آن...!

_______________

مردها مردند ..مگر آنكه ضدش ثابت شود...

طبق اين اصل زنان زنند اگر ثابت شود...!

_____________

و در اخر...

اينك زمان رفتن است،

هر يك از ما به راه خود مي رود :

من به سوي مرگ ،

شما به سوي زندگي !

كدام يك بهتر است..؟

تنها خدا مي داند...

(سقراط)