باران که می بارد معلوم نیست کدام گوری قایم می شوی ای گورکن من...
دار قالی...دار قالی...دار قالی...
دار خوش رنگی است دار زندگی...
منتها چند وقتی است قالی باف ما رنگ قرمزش را
گم کرده یا تمام کرده...
بس که این روزها خاکستری است و سیاه...
تلویزیونمون سوخته بود ...
درود فرستادیم بر روح همان تلویزیون های سیاه و سفید قدیم...
که گزارشگران فوتبالش با ذوق و شوق داد می زدند...
ان لباس و شورتک های سیاه اسپانیان...که از چپ به راست میدوئن..
این شورنک سفید ها هم هلندن که از راست به چپ میدوئن...
توی این قاراشمیش هم معلوم نبود بالاخره کی به کیه...
به جان خودم خود گزارشگر هم گاهی وقتا قاطی می کرد و اسما رو
اشتباه می گفت اما کی بود که بفهمه...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب...
این سومین روز متوالی است که دستانم می سوزد...
این بار با در قابلمه...
به مامان گفتم در قابلمه رو بزنه...
مامان در قابلمه رو زد ...
بچه ش افتاد...
حالا من باید مواظب دختر قابلمه باشم...
یعنی همون ماهی تابه کوچیک سیاهه...
مادر خوانده ی ماهی تابه شدن هم از آن دست اعمالی است
که مرا هر روز از نوشتن وبلاگ منصرف می کند..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بله دوست من... هم این وبلاگ چرت است...
هم من از این دخترهای چرت و الکی هستم...
تو با یه بار خواندن وبلاگم چه خوب من را شناختی..
به هر حال ممنون از یاد آوری...
خیلی وقت بود فراموشم شده بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انگار همه چیز دارد برعکس می شود...
پریشب بود که خیس از عرق از خواب پریدم..
خواب دیدم دارم چنین یک ماه ام را سقط می کنم...
باید زن باشی تا بفهمی چه میگویم..
راستش را بخواهی خودم هم هنوز نفهمیدم...
فقط جیغ میزدم و میگفتم تو چه میدانی که من چقدر درد می کشم..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاش انقدر خرافاتی نبودم...
کسی نمیداند سقط جنین در خواب چه معنایی دارد..؟؟؟؟؟؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به خدا قسم تمام من از پریشب تا به حال می سوزد...
رحمم تب کرده....
استامینوفن ها دیگر اثر ندارند....
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
انقدر خری که نمیدانی با دیاسپام خودکشی نمیکنند...
۱۰ تا استامینوفن را بندازی بالا زودتر به دیار باقی می شتابی...
به جان خودم...
راستی هر وقت رسیدی سلام ما را به دیار باقی برسان..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قالی باف دار قالی را شکافت...
رنگ قرمز دوباره پیدا شد...
جایی نرفته بود...
گربه برش داشته بود به جای توپ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهی اوقات دستانم را بگیری بد نمی شود...
دستانم به شدت سرد است...
و فقط دستان زغالی تو می تواند گرمش کند..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلش بلال می خواست...
مادر بزرگش دعا کرد لال از دنیا نرود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان عزیز کامپیوتر اینجانبه سوخته....
اگر کمی دیر به دیر میام به این علته...
من در صحت و سلامت کامل به سر می برم...
حالمم خوبه...
اینجا یه روز در میون به من موز و انبه میدن...
همون میوه های مورد علاقه م...
فقط بدیش اینه که این چند روزه بد جور هوس آش رشته کردم...
اما هیچکی نیست یه ظرف آش رشته بپزه بده دستم...
خوندن کتاب "یک مرد" نوشته ی اوریانا فالاچی با ترجمه ی
یغما گلرویی این روزا عجیب می چسبه...
پس اگه نخوندین لذت خوندنش و از دست ندید...