من نم کشیدم قبل از آنکه خورشید بالا بیاورد...
نه آنکه فکر کنی ماهم که از خورشید بیزارم...
و نه آنکه فکر کنی شعله ام که از باد بیزار..
من تکه ابر کوچک پلاسیده ی آن گوشه از سمت راست آسمان طابلوی
طبیعت بی جانی هستم که کسی لبانش را بر لبانم گذاشته و مدام فوت میکند
بلکه زنده شوم...
احمقانه است نه...؟
اینکه آدم حس بادکنکی را داشته باشد سوراخ...
که هر چه هم که درونش بدمی از آن ور خالی می شود...
بی اغراق عزیزان من ...
من همان بادکنکم که سوراخ است و حالا شما اصرار دارید باد شوم بروم در
خال آسمان با لک لک ها محشور شوم و شاید پرستو ها...
اما قسمت من همان کلاغ سیاه های نوک تیزی شدند که در اولین دقایق
صعودم من را ترکاندند...
و حالا از تکه تکه هایم بچه ها بادکنک کوچکی درست می کنند می کوبند به دیوارهای
سیمانی تا بگوید تق تا دلشان شاد شود...
و انگار دل من بشکند...
حرفی نیست...
نه ملالی...
انگار دنیا قرار است همین مدلی که بوده بچرخد...
منتها این بار سر ته...
راستش قدیم ها من آن قسمت بالای کره ی زمین بودم که خوب از وقتی
که چپه شده افتادم این پایین درست زیر پونز...
زیر پونز همان جایی است که هیچ جایی نیست کمی گچ دیوار و
آهک و مخلفات ساختمانی به اضافه ی تبعیض نژادی...
فکر می کنم این نامه ی آخری است که با این صراحت برایت می نویسم...
از تلخی ها و درد هایی که روح آدم را در مخمصه زیر منگنه خرد می کند...
(توقع داشتید بگم دردهایی که مثل خره روح آدم را میجود و بعدش هم بگویم به قول
صادق...نه حداقال نیمچه خلاقیتی از دورانت طفولیت با من است...)
و آدم می ماند آه بکشد..
یا فریاد...
یا استفراغ...
دور اسهال خونی را فعلا خط می کشیم...
....
نکته ی اخلاقی اول هفته :
بدان به چه کسی و کجا پز بدهی..
خیلی از پزها و ژست های رفتاری ما می تواند در جای دیگر در چرخه ی
تولید برق سهیم شود...
بیایید درست و بهینه مصرف کنیم...
.....
این نتیجه گیری کاملا به خودم بر می گرده...
پس جون من به خودتون نگیرید ...که حوصله ی آب دماغاتونو نداریم..
....
ممنون از اینکه تا پاسی از شب همراه ما بودید...
لامپ ها رو خاموش کنید و در مصرف همه چیز حتی جون مبارکتون صرفه جویی کنید...