من قد مادر بزرگم بودم...نه خیلی بلند...نه خیلی کوتاه...
مادر بزرگ دستان کوچکی داشت...
مادر مادرم را می گویم و در تمام عکس ها میل و قلابش همراهش..
اینها که می نویسم عین واقعیت است..
پس با دقت بخوان...
در سن ۵۲ سالگی بر اثر سرطان مری می میرد...
قبل از آنکه من چشم باز کرده یاشم...
و بافیدن موهایم را با ان دستان کشیده و کوچک به گور...
حالا اقوام مادری من را که می بینند تشبیه می کنند به مادر بزرگ ندیده ام...
چند دور از جون رو هم بدرقه ام می کنند...
وقتی لاغر می شوم بیشتر شبیه ش می شوم...
با این تفاوت که من بافتنی بلد نیستم..
مامان شمسی...
من خوشحالم که شبیه توام...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
روی رودخانه دراز کشیده بود...
صدای بچه فیل از خودش در می آورد....
نه خرطوم داشت نه خاکستری بود...
راست میگفت...
من آدم ها را یا سیاه سیاه می دیدم..
یا سفید سفید...
خاکستری...؟!
اصلا...
بگو بچه فیل از دستم دق کرد...
........................................
بیدار باش و ببین که من چطور و چگونه رنج ۵۲ ساله را به دوش می کشم..
اما نه دم بر می آورم نه به کسی توهین...
خصلت خانواده ی مادری ام است...
عوام می گویند بی زبانی...
خواص نام دیگری دارند برایش "سکوت"
.........................................
بشکن حوض یخ زده ی سکوت چندین و چند ساله ات را...
آنقدر بزرگ شده ام که بفهمم عاشق ها رنج می شکند و عذاب...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
دستانم می لرزد...
زانوی راستم درد می کند...
من برای هیچ و پوچ باز خواست می شوم...
دستکش ظرفشویی با چاقوی آشپزخانه سوراخ می شود..
آب نشت می کند...
و دستانم حس بدی را تجربه می کند..
این عین واقعیت است...
........................................
موهایت را دیشب زیر بالش پیدا کردم...
چطور ...؟
از توی خواب هایت من را کشیدی سمت خودت...
یا شب با من سر روی ی بالش نهادی...
رستم...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
تهمینه سراغت را می گرفت...؟
رستم سراغ مرا...
تهمینه زن خوبی است...
با او ازدواج کن...
من طاقت خون سهرابم را ندارم...
.......................................
بی شک رنگ از صورتم پرید...
وقتی پرستارها داد می زدند اینجا جای استفراغ کردن نیست...
به هر حال اتفاقی بود که هر لحظه منتظرش بودم...
تولد فرزند جدیدی از زیر میز ناهار خوری...
با نام نیمفه...
.............................
سر نمیگذاری روی شانه ام...
شانه ام استخوانی و لاغر و گرم و نرم نیست...
کمی سخت است و سرد..
ولی اشک هایت استخوان ترقوه ام را از وسط دو نیم خواهد کرد...
شبی که تا صبح پاشویه ات کردم از درد و تب ...
............................
من میدویدم...
داد میزدم...
ناله کن...
ناله کن...
توی خودت نریز..
به خدا برایت خوب نیست...
سرطان می شوی....
داد بزن...
توی صورتم بزن...
اما حرفهایت را توی سینه پنهان نکن..
....................................
حالا نم نم باران همه چیز را پاک میکند...
خرده کینه های شخصی حل نشده ی دوران پیش از انقراض دانیاسورها را...
..............................
بخواب...
بخواب...
من همین حوالی هستم...
کنار دمپایی جفت شده ی پای تختت...
نترس..
تا صبح می مانم...
سپیده که زد می روم...
می دانم دوستم نداری...
نیامده میروم...
.............................!